mercredi 29 juin 2011

آقای بنی صدر، چرا با تشکیل دولت در تبعید مخالفید؟


برگزیده ای از این مصاحبه:
رادیو عصر جدید: نظرتان در باره تشکیل دولت در تبعید و موانع و مشکلات سر راه آن چیست و اگر با آن مخالف هستید چه کاری را به طور دقیق و شفاف بجای آن پیشنهاد می کنید؟

آقای بنی صدر: دولت در تبعید به چه کار می‌آید؟... شما می‌خواهید دولت در تبعید تشکیل بدهید. نمایندگی از ملت دارید؟ خیر. ملت جایی جمع نشده که رأی بدهد و شما را دولت بکند. می‌گویید که ما از ملت در حقوقش وکالت فضولی می‌کنیم، و از لحاظ حقوقی اینکار شدنی است. فرض کنیم که اینطور باشد. خوب فلسفه وجودی دولت موقت و یا دولت در تبعید چیست؟ برای چه می‌خواهیم اینکار را بکنیم؟ این فقط یک کاربرد دارد و آن تنظیم رابطه با قدرتهای خارجی است، برای اینکه کسانی که دولت در تبعید را تشکیل می‌دهند، بتوانند حاکمیت موجود را ساقط کنند و خود  جانشین آن بشوند. جز این هیچ کاربردی ندارد. ... آیا ما می‌خواهیم همین کار را بکنیم؟ می‌خواهیم دولت در تبعید تشکیل بدهیم برای اینکه قدرتهای خارجی بیایند قوای نظامی خود را بکار بیاندازند، برای اینکه رژیم برود و ما به کمک قوای نظامی خارجی در ایران حاکمیت پیدا کنیم؟ واضح باید حرف زد. چنین سؤال گنگ که صورتاً سؤال و واقعاً[=مقصود] یک چیز دیگر، نباشد. آیا مقصود از سؤال این است؟ به نظر من این [اقدام] خیانت و جنایت نسبت به ملت ایران است. نقض استقلال ایران است، نقض آزادی انسان است و به این دور باطل استبداد در ایران پایان نمی‌دهد، بلکه [عمر ] آنرا طولانی‌تر هم می کند. [هنوز] از یک رژیمی خلاص نشده باید گرفتار یک دولت دست نشانده دولت خارجی بشویم.

...اما آنها که مبارزه می‌کنند اولاً می‌دانند که کار سیاسی، غیر تفنگ دست گرفتن و خشونت بکار بردن است. کار مشکلی نیست، فکر راهنما و امثال این چیزها را هم نمی خواهد، هیچی نمی خواهد، زور است دیگر، تخریب است. [این] ساختن است که زحمت دارد. این زحمت انجام گرفته است، هم در دوره شاه، و هم بعد از آن، و حالا معلوم است که این رژیم رفتنی است و معلوم است که دمکراسی بر اساس استقلال و آزادی، حقوق انسان و حقوق ملی، جانشین طبیعی این رژیم است. این دستاورد کمی نیست که ما اینرا رها کنیم و دنبال بازیهایی از این نوع برویم که تازه[=حتی] اگر موفق هم بشود، می‌شود نوع لیبی [آن]! پریروز لوموند...، یک گروهی بعنوان تحقیق به بن غازی رفته بودند که ببینند اینهایی که می گویند شورای ملی چه کسانی هستند؟ اینها برگشتند و می‌گویند، آنچه که در سر اینها نیست، دمکراسی است. یک دسته هستند که می‌خواهند قدرت را از دست آقای قذافی دربیاورند و خودشان حکومت کنند. غرب هم نفعش را در این می‌بیند، این شده است که هواپیماها و هلیکوپترها و نیروی  دریائی و [مثال]اینها به جان [ملت] لیبی افتادند و شب و روز بر آن مردم بمب و موشک می بارند. این [نوع] موفق آن است. [نوع] ناموفق آن فاجعه است، ...، فضاحت ببار می آورد و رژیم از آن استفاده می کند، اولاً در ذهن مردم این را جا می اندازد که مخالفین این رژیم گویا، همین هایی بودند که...  آقای مدحی آنها را دست انداخته و به بازی گرفته [است]. ثانیاً ...

…ایران در مرحله فعلی محتاج سخنگویی است که زبان حالش باشد، به مردم ایران حقوقش را یادآور بشود، در جامعه جهانی مبارزات مردم را منعکس کند، در جامعه جهانی از کسانیکه تحت ستم این رژیم قرار می گیرند دفاع کند و آینده ای را به جامعه پیشنهاد کند که جامعه انتخاب پیدا کند. دفعه قبل هم توضیح دادم که اولین امر اساسی اینستکه جامعه انتخاب پیدا کند. شما اگر بیایید بگویید من می خواهم قانون اساسی بدون تنازل اجرا بشود یا به عصرطلایی امام برگردم، این انتخاب نیست، بلکه ماندن در این رژیم است. جامعه ملی برای بازگشت به آن دوران سیاه به حرکت در نمی آید تا در ولایت مطلقه فقیه بماند! اینکه شما خواهان استقرار حاکمیت مردم باشید, ولایت جمهور مردم بخواهید یعنی تصمیم به زندگی گرفتید و این انتخاب روشنی است، شفاف است و هیچ ابهامی ندارد، وقتی این انتخاب را انجام دادید، انتخاب شما باید یک سخنگو در مرحله اول و یک بدیل در مرحله دوم داشته باشد که بتواند به جامعه این اطمینان را بدهد که اولا این خواست ملی در سطح ملی و در سطح جهان اظهار می شود، ثانیا در صورتیکه آن مردم به جنبش همگانی بربخیزد، رژیم استبدادی کنونی جانشین خواهد داشت که دولت حقوقمدار و تابع حاکمیت ملی است. درباره چگونه ایجاد شدن این آلترناتیو فراوان نوشته و گفته ام. در پاسخ به پرسش آخر شما هم باید عرض کنم که چهار نوبت برای تشکیل دولت در تبعید به من مراجعه شد.

... ایران در مرحله فعلی محتاج سخنگویی است که زبان حالش باشد، به مردم ایران حقوقش را یادآور بشود، در جامعه جهانی مبارزات مردم را منعکس کند، در جامعه جهانی از کسانیکه تحت ستم این رژیم قرار می گیرند دفاع کند و آینده ای را به جامعه پیشنهاد کند که جامعه انتخاب پیدا کند. دفعه قبل هم توضیح دادم که اولین امر اساسی اینستکه جامعه انتخاب پیدا کند. اول امر اساسی اینست که جامعه انتخاب پیدا کند. کار اول اینست. شما اگر بیایید بگویید من می خواهم قانون اساسی بدون تنازل اجرا بشود یا به عصرطلایی امام برگردم، این انتخاب نیست، [بلکه] ماندن در این رژیم است. جامعه ملی به حرکت در نمی آید برای بازگشت به آن دوران سیاه یا [باقی]بماند در ولایت مطلقه فقیه. ... [ قدم اول]، اینکه شما خواهان استقرار حاکمیت مردم باشید، ولایت جمهور مردم بخواهید، یعنی تصمیم به زندگی گرفته اید و این انتخاب روشنی است، شفاف [است]،  هیچ ابهامی در آن نیست. وقتی این انتخاب را انجام دادید، قدم دوم، انتخاب شما باید در مرحلهٔ اول یک سخنگو، در مرحلهٔ دوم بدیل داشته باشد که بتواند به آن جامعه این اطمینان داده بشود که اولا این خواست ملی در سطح ملی و در سطح جهان اظهار می شود، ثانیا در صورتیکه آن مردم به جنبش همگانی بربخیزد، رژیم استبدادی کنونی جانشین خواهد داشت، که دولت حقوقمدار، تابع حاکمیت ملی است. این آلترناتیو ایجاد می شود؟ فراوان راجع به آن نوشته و گفته ام .

...وقتی شما کاری را که باید کرد، قربانی این می کنید که فعلاً، آن[کار] زمان می برد، [و] فعلاً کار دیگری باید کرد، دائم در استبداد می مانید. پس این روشن شد، روش روشن شد، هدف روشن شد، آن نیرویی که باید در خدمت آن هدف قرار بگیرد روشن شد، رابطه با زمان هم روشن شد. حالا رابطه با مکان: قاعده است، زمین باید زیر پای آدم مبارز باشد. یعنی انسان به زمین نچسبد، باید در جائی قرار بگیرد که در آنجا بیشتر می تواند برای هدف کوشش بکند. چه در شهرها، چه در روستاها، شما اگر بخواهید جنبش بکنید، بترتیبی که در مهار...، حتماً شما باید در فلان میدان حضور پیدا کنید، خوب، اگر آن طرف[=  قوای قهریهٔ رژیم ] بداند که شما در فلان میدان می آیید، تمام قوایش را در آنجا جمع می کند، نمی گذارد شما اجتماع کنید. ...مکان باید در اختیار شما باشد. مهم این نیست که شما یک راهپیمائی راه بیندازید، [البته] اگر بتوانید مهم است، یعنی قوای قهریهٔ رژیم مانع نشود. اما آنطرف آن[= اما سوی دیگر قضیه] این نیست که اگر این ممکن نشد، دیگر کار دیگری نباید کرد. این تهران به این بزرگی! شما در همهٔ کوچه ها و محله ها و خیابان های تهران می توانید عمل بکنید. رژیم که آنقدر نیرو ندارد در تهران به این بزرگی پخش بکند. [بدین شیوه]شهر در اختیار شما در می آید. حالا اختیار دست شما نیست، برای اینکه بزمین چسبیده اید. در ذهن شما تا می گویند، مثلاً برای ٢٢ خرداد بیرون باید آمد، این است که در فلان محل های معین جمع بشوید، حالا یا شعار بدهید یا ندهید، خوب قبلاً  آن رژیم می رود آن محل ها را در اختیار می گیرد، حرکت شما را از بین می برد. بسیاری فکر می کنند که اگر مثلاً در سطح تهران پخش عمل بکنند، دنیا نمی فهمد که ایران در اعتاض است. نخیر خیلی عالی هم می فهمد. خیلی هم خوب می تواند بفهمد. و می تواند بفهمد که یک ملتی با فرهنگ، شیوه هایی خلق می کند، ابداع می کند، ابتکار می کند. شنیده اید که می گویند در ویتنام فرهنگ بر تکنولوژی پیروز شد. ویتنامی که اسلحهٔ آمریکایی را نداشت. تکنولوژی آمریکایی را نداشت. فرهنگ داشت، برای دفاع از خودش روش هائی  خلق می کرد که ارتش  آمریکایی نمی توانست آنها را بفهمد. نتیجه آن [ویتنامی] با فرهنگ خودش، بر تکنولوژی اینطرف غلبه کرد. خوب، شما در تهران اینکار را نمی توانید بکنید؟ یا در شهر های ایران نمی تواتید اینکار را بکنید؟ می توانید. اینها کارهای اصلی است. یک جامعه ای نباید از خودش سلب مسئولیت بکند، [از] حقوق خودش غفلت بکند، چون مسئولیت از حق می آید. استقلال حق هر انسان است، آزادی حق هر انسان است، حقوق انسان حق هر انسان است. حقوق ملی هم حق هر انسان است. شما باید به اینها عمل بکنید. اما همهٔ اینها را می خواهید ول کنید، چشم بدوزید به اینکه یک عده ای که بروند دولت در تبعید تشکیل بدهند و آنها قدرت های خارجی را بیاورند، آن امکانات را از قوای خارجی بگیرند، آنهم کفایت نمی کند، اسلحه و اینها، نه، اینها بجایی شما را نمی رساند. ملتی که نمی خواهد برای حقوق خودش عمل بکند، بیگانه نمی تواند ضامن حقوق او باشد. بیگانه برای این می آید که بر شما مسلط بشود.

و یک نکتهٔ دیگر بگویم... و آن اینست که قسمتی از سوأل شما ماند، بله آقا این چهار نوبت، نه اینهایی که این آقای مدحی رفته باصطلاح با آنها جلسات داشته، بُرده فیلم آنرا نشان داده، نه. چهار نوبت، بله، بمن مراجعه شد برای این دولت در تبعید. هر چهار نوبت با قاطعیت مخالفت شد. و یک چیزی را مردم ایران بدانند، و آن اینست: کسی که دارد با ایشان حرف می زند اول منتخب تاریخ ایران است در یک انتخابات آزاد. این غرب نمی تواند آلترناتیو درست بکند که این آدم[=ابوالحسن بنی صدر، منتخب مردم] درونش نباشد. برای اینکه افکار عمومی خود این غرب می پرسد، می گوید این شما برای دموکراسی می خواهید؟ این که منتخب آن مردم است توی آن آلترناتیو شما نیست، پس این قلابی است. این آن خدمتی است که من بشما مردم ایران، طی این سی سال کردم، دفعهٔ اول نیست، این آقای بوش هم، همان زمان که داشت تدارک جنگ با عراق و اینها را می دید، در پی ایجاد آلترناتیو بود. بوش پدر هم بر اینکار بود. به یمن اینکه شما بمن اعتماد کردید و رأی دادید در یک انتخابات آزادی، این برای شما شده است یک سرمایه. و این سرمایه در اختیار قدرت خارجی هرگز قرار نخواهد گرفت. سدّ راه این قدرت های خارجی است و نخواهد گذاشت که ایران برگردد به مدار بستهٔ استبداد وابسته.
http://www.youtube.com/watch?v=yhuVszRZxhc

lundi 27 juin 2011

آقای بنی صدر، نظر شما با اتحاد سلطنت طلب وجمهوریخواه چیست؟


ببینید، مردم ایران انقلاب کردند و به سلطنت پهلوی پایان دادند. آن شاه سابق بود که گفت صدای انقلاب را شنیدم، فرزند او هم قبول می کند که مردم ایران انقلاب کردند. حالا اگر کسی داغ تر از آش است، آ ن امری علی حدة است. ولی این دوتا، آن یکی صدای انقلاب را شنید و این یکی هم می گوید مردم انقلاب کردند، تمام. حالا یک عده هستند که سلطنت طلبند، بسیار خوب. برای همهٔ آن نیروهایی که دیدگاه هایی دارند که با دیدگاه های ما سازگار نیست، و مواضعی دارند که نسبت به قدرت خارجی و مداخلاتش در ایران با خط استقلال و آزادی نمی خواند، مثلاً : در ایران، شعار دادند مردم، جمعی از مردم، نمی شود گفت تعمیم داد به همه، اوباما یا با آنها یا با ما، یک شعار مردم است، من در مصاحبه با صدای آمریکا گفتم این در شأن یک ملت استقلال طلب صاحب غرور ملی نیست، شما ملت توانائید، می توانید این مستبدها را رها کنید. شعار شما باید این باشد اوباما، نه با آنها نه با ما. ما را بحال خود بگذار، ما خودمان حساب این مستبدها را می رسیم. این دیدگاه استقلال است. آقای رضا پهلوی جواب داده بله، درست است، آقای اوباما باید بگوید یا با این رژیم است یا با ماست. این دیدگاه، دیدگاه مراجعه به قدرت خارجی برای حل و فصل مسائل سیاسی در درون مرزهاست.

همانقدر که ما با مراجعات این رژیم به قدرت خارجی، مبارزه می کنیم، مخالف او هم که بگوید، همین روش را برود، با او هم باید مخالفت کنیم وگرنه که باید دوباره آقای ... یک دور که انقلاب کردیم که از آمریکا راحت بشویم، آقای خمینی گروگانگیری را انقلاب دوم گفت، آمریکا از پنجره وارد شد، محور سیاست داخلی تا امروز شد .امروز عده ای را دارند محاکمه می کنند، اینها یک زمانی خودشان بر ضد من کودتا کردند، امّا من با تمام وجود از حقوق آنها دفاع می کنم. این رژیم جنایت می کند وقتی اینها را محاکمه می کند در امری که حق آنها بوده. حق داشتند این انتخابات را قلابی بدانند. قلابی هست. من از این حق آنها دفاع می کنم. اما اینها زمانی بر ضد من کودتا کردند. آن یک حساب علی حدة دارد، دفاع از حقوق انسان تقدم دارد، باید از این حقوق دفاع کرد. مال هر کس که می خواهد باشد. خوب، [رژیم]می گوید آمریکا محرک اینها است. یک  مأمورسی آي ایی که نمی خواهیم اسم ببریم را گرفتیم توی زندان است، او طرح داده، اینها اجرا کرده اند. آقا این زندگی نیست که یک ملتی بخواهد بکند، دائم یک قدرت خارجی در کوچکترین امور زندگیش مداخله داشته باشد. از طریق یک قدرت. حالا فردا می خواهیم همین را بطریق دیگری تکرار کنیم؟ خوب حالا با اینها چه کار کنیم؟  

پیشنهاد من اینست که دعوا تمام. ما هیچ وقت هم با آنها دعوا نداشتیم، با دیگران هم نداریم. ما می گوئیم بیایید با هم همسو بشویم، آنها فحش می دهند. [فحش]بدهند. ولی ما به پیشنهاد خودمان باقی هستیم. مرحلهٔ اول هم سوئی، یعنی ما در این خط استقلال و آزادی عمل می کنیم برای اینکه جامعهٔ دموکراتیک پیدا کنیم که مردم ایران حاکم بر سرنوشت خودشان باشند. آنها هم در این خط عمل کنند. مرحلهٔ دوم، مرحلهٔ بررسی است. بنشینیم با هم ببینیم که چگونه عمل شده. واقعاً آنها وابستگی به قدرتهای خارجی را رها کردند؟ آنها و دیگران؟ یعنی همهٔ آنهایی که فکر می کنند ایرانی خودش کفایت ندارد، باید با قدرت خارجی کار این رژیم را ساخت. اگر معلوم شد که بله، یک مرحلهٔ باصطلاح توافق در همکاری. آن مرحله هم انجام شد، مرحلهٔ آخری می ماند شرکت در یک جبهه ای. دیگر مانعی برای همکاری وجود ندارد. در دنیا دشمن ها با هم آشتی می کنند، دلیل ندارد هموطنان ما نتوانند همدیگر را در دوستی و برادری بیابند. اما ترتیب دارد. اینکه  الان بگوئیم به به، با هم رفیقیم و  برادریم و بعد هم فردا ماجراهای گذشته از سر تکرار بشود، نه! چون وقتی قدرت شدی و پای قدرت به میان آمد، کسی که به قدرت وصل است، می زند، پدر جد تو را در می آورد، دوباره بساط را راه می اندازد. ما باید اطمینان پیدا کنیم که مسئله قدرتی توی کار نیست، مسئلهٔ حاکمیت مردم است، و این حاکمیت به مردم بر می گردد. 
http://www.youtube.com/watch?v=zUbAC5DAew8

در سوگ قارنا

چهارشنبه 21 شهریور 1358، شماره 68
   

     در میان ناباوری و بهت، خبر شدیم که به دِهی کردنشین حمله و عده بسیاری را قتل عام کرده اند.

    به رسالت صلح و وحدت امام که مبتنی بود بر برافکندن سلطه جابرانه یک اقلیت سیاسی وابسته، ضربه ای کاری تر از این ممکن نبود. چه کسانی جرأت کرده اند عائله و فرزندان امام خمینی را اینسان کشتار کنند؟ مقامات مسئول چه اقدامی برای مجازات سخت قتل عام کنندگان بعمل آورده اند؟ ...

    چرا نباید بدانیم که اینکارها زخمی است که به روزگار علاج نمی یابد. دست آویز دائمی است برای ایجاد کینه و برانگیختن دشمن ها. اگر مردم ببینند به سرعت و از روی عدالت، مسببان کیفر می شوند، دو نتیجه ببار می آید:

1- همه باور می کنند که در نظام حکومتی اسلامی میان هیچ گروه با گروه دیگر فرقی نیست.
2- مردم منطقه متوجه می شوند که اینگونه جنایت ها نتیجه تحریکات دشمنان انقلاب است و نه تنها یک زخم روانی درمان پذیر بوجود نمی آورد، بلکه سوابق ذهنی بد را هم از میان می برد و مردم کُرد و غیر کُرد هم احساس امنیت می کنند و هم دلشان با حکومت اسلام موافق می شود.

     وقوع این جنایت با همه هشدارهای امام و با وجود چند سرمقاله که ما نوشتیم، زنگ خطر بزرگی است: دشمن هیچ ضعف و تعصبی را بلااستفاده نمی گذارد و می خواهد آتش کینه را تیز و تیزتر کند تا بازار توطئه هیچگاه از رونق نیفتد.

به خواهران و برادران کُرد هشدار که:
1- انقلاب هیچ سودی در این جنایات نمی تواند داشته باشد. چرا که رهبران انقلاب مصممند وحدت کشور را از راه خنثی کردن توطئه ها و بوجود آوردن محیط تفاهم و جوّ سازندگی فراهم آورند و اینگونه جنایت ها بیش از همه، اعمالی هستند علیه انقلاب و هدف های انقلاب. هر باانصافی، انصاف می دهد که این اعمال به قصد لکه دار کردن انقلاب ایران انجام گرفته اند.
2- رهبر انقلاب، رهبری دینی و انقلاب ایران، انقلاب اسلامی است و بنابر این بدنام کردن این انقلاب در تحول امروز و فردای کشورهای اسلامی و همه کشورهای زیرسلطه و مستضعف جهان اثرات زیانبار بسیار بجا می گذارد. از اینروست که شب و روز در جهان علیه انقلاب اسلامی ما تبلیغ می کنند و از جمله همین واقعه را بزرگتر از آنچه در تصور گنجد، بزرگ کرده و تا ممکن است هولناک جلوه داده اند. چه کسی نمی داند که اگر معنویت عظیم امام نبود، این یک نمونه زشت جنایت، نمونه های پرشمار و بسیار زشت تر می شد؟ اما دشمن از اینگونه اتفاقات استفاده می کند، تا خشونت و استبداد بی حد و حساب رهبری را تبلیغ کند.
3- انقلاب ما، بیشتر از سلاح معمول، از اسلحه معنویت استفاده کرده است. ایجاد روحیه شهادت و برادری و ایثار که از برکت رهبری امام، بوجود آمده است، با اینگونه جنایت ها صدمه جدی و جبران ناپذیر می بیند و دشمن می خواهد با تحریک و توطئه و جنایت همین معنویت را که سلاح بزرگ ملت ما است کُند و بی اثر سازد. این جنایت ها دیگر محلی برای تجلّی روحیه ایثار نمی گذارد و فردا که سختی ها و طوفان ها برخیزد، دل ها یکی نخواهد شد تا در برابر آن ها ایستادگی متحد و یکپارچه ممکن گردد.
4- یکی از بنیادهایی که ره آورد انقلاب است، سپاه پاسداران است. که در هر جا حماسه جانبازی و شهادت سروده اند. اینگونه جنایات فرصتی است برای تبلیغات شدید علیه سپاه و بی اعتبار کردن آن. وقتی این بنیاد بی اعتبار شد، بنیادهای مانده از دوران رژیم سابق پراعتبارتر می شوند و تمایلات قدرتمداری در آن ها قوت می گیرد و این همان خطری است که توطئه ها را بوجود می آورد و توطئه ها بوجود می آیند تا این تمایلات را برانگیزند.
5- وقتی حتی در دوران انقلاب اسلامی هم نتوان دعواهای قومی و عصبیت های منطقه ای را از میان برد و بعکس کینه ها و عصبیت ها تشدید نیز گردید، البته براحتی می توان به افکار عمومی قبولاند که کینه ها و عصبیت ها از بین رفتنی نیستند و اداره جامعه ای که در آن ضدیت ها تا این حد کینه توزانه اند، جز با زور سازمانیافته یعنی همان سازمان های ویژه فشار و اختناق (ساواک و شهربانی و ارتش و ...) ممکن نیست. و این جنایت ها برای آن انجام می گیرند تا که آن کینه های قومی و این تمایل را بوجود آورد. رژیم های گذشته ایران از جمله محصول آن کینه و این تمایل بوده اند.
6- با پاکسازی کردستان، فرصتی بوجود می آید تا مردم در آزادی و بدون بیم از حضور جابرانه اقلیت هایی نظیر حزب دمکرات، انقلاب اسلامی را لمس کنند و با تمام وجود بدان بپیوندند. اینگونه جنایت ها موجب می شود که آن گروه ها نه تنها از بین نروند بلکه در طول زمان از عاطفه مردم برخوردار شوند و از نو قوت بگیرند و فتنه ها و فسادها بوجود بیاورند.
     با توجه به دلایل بالا و دلایل دیگری که هنوز می شود شمرد و ما محض اختصار از ذکر آن ها صرفنظر می کنیم، جای تردید نمی گذارد که اینگونه جنایت ها علیه انقلاب است. و جای هیچگونه تردید نیست که امام از سر خون فرزندان بیگناه خود آسان نمی گذرد و با همان قاطعیتی که ویژه او است جنایتکاران را کیفر خواهد داد.

    بر ما بود که در برابر این جنایات سکوت نکنیم و بر ما است که به مردم کشور هشدار بدهیم که نباید در مقابل جنایاتی چنین هولناک لاقید بمانند. همه باید بکوشند تا معنویت اسلام در همه جا تقویت کنند و با تعصب ها و کینه های منطقه ای و غیر آن با قاطعیت مبارزه کنند. هیچکس نباید از یاد ببرد که در برابر انقلاب و شهدای انقلاب و خون بیگناهان ما مضرتر است. دولت و روحانیت و رسانه های گروهی باید از جنایت درس عبرت بگیرند و محیط را با سرعت سالم بگردانند. تشدید و تشددها را از بین ببرند. وگرنه آتش ها زیر خاکسترند و هر حادثه ای می تواند موجب زبانه کشیدن آتش بشود.

منبع: کتاب صد مقاله، به ضمیمه مشکلات سیاسی ایران

mardi 21 juin 2011

اولین مصاحبه با ابوالحسن بنی‌صدر یک روز پس از خروج از ایران.کمتر موردی شده که بعد از کودتایی مردم این حد مقاومت کرده باشند.

خبرنگار بی بی سی شاداب وجدی، ٨ مرداد ١٣٦٠: اولین سوأل ما ، همان سوألی که فکر می کنم همهٔ مردم ، چه موافقین شما، چه مخالفین شما از خودشان می کنند، و آن این است که چرا برای مبارزه در ایران نماندید و آمدید خارج؟ منتخب مردم ایران ابوالحسن بنی صدر: می دانید که بعد از دوم مرداد[ ١٣٦٠] وضع متفاوت است با قبل از دوم مرداد. در دوم مرداد[١٣٦٠] مردم ایران با عدم شرکت در انتخابات، در حقیقت رأی خودشان را پنجم بهمن ١٣٥٨ از نو تأیید کردند. بنابراین وظیفهٔ سنگینی بر عُهدهٔ من قرار گرفت در دفاع از انقلاب و دست آوردهای انقلاب که همه به تاراج رفتند. شاداب وجدی: شما ١٢ میلیون و پانصد هزار رأی را که برای محمد علی رجائی، یعنی رأیی را، رقمی را که اعلام شده، شما قبول ندارید و می گویید که صحیح نیست؟ ابوالحسن بنی صدر: این رأی، حاصل جمع آرائی است که در انتخابات  ریاست جمهوری ، من و آقای مدنی آورده بودیم. شما می توانید از نو آن دو رقم را جمع کنید، به این حاصل جمع می رسید، و ساختگی است. حقیقت اینست که اینها نتوانستند در تمام کشور با همهٔ تهدید و  تطمیع و همه کار، به ٣ میلیون رأی برسند، طبق گزارشاتی که وزارت کشور خودشان داده اند، البته گزارشات علنی نیست، داخلی خودشان است. شاداب  وجدی: شما همیشه گفتید که اکثریت مردم ایران پشتیبان شما هستند. چرا موقع معزول شدن شما و بعد از آن مردم به این نسبت مقاومت کمی نشان دادند و چرا روحانیونی که قبلاً در مخالفت با آیت الله خمینی و جمهوری اسلامی، اعلامیه هایی داده بودند، مثل آیت الله قمی و آیت الله محلاتی و حتی نوهٔ آیت الله خمینی، این مدت سکوت کردند؟ ابوالحسن بنی صدر: والله، اینکه مقاومت کم کردند، این حرف نابجایی است، برای اینکه کمتر موردی شده که بعد از کودتایی مردم این حد مقاومت کرده باشند. چند نفر تا حالا اعدام شده اند؟ شاداب وجدی: بیش از دویست نفر. ابوالحسن بنی صدر: سیصد نفر، نزدیک به سیصد نفر اعلام شده، و حالا اعلام نشده هم فراوان است. تظاهرات مردم را برگبار بستند، این مقدار اعدام و تعداد زندانی ها که از حد و  شمار بیرون است، و عدم شرکت در رأی دادن، مسأله ای است عیان و آشکار. و آنچه از مقاومت انجام می گیرد که بنظر وضع را در آیندهٔ خیلی نزدیک تغییر خواهد داد، همه نشانه هایی است از مقاومت مردم. شاداب وجدی: در مورد مخالفت آیت الله قمی و محلاتی و نوهٔ آیت الله خمینی نظرتان ...؟ ابوالحسن بنی صدر: شما می دانید که آیت الله قمی که دو هفته پیش، برای بار چندم مورد حمله قرار گرفت و کتک خورد. وضعیتی نیست که در این وضعیت  شما فکر کنید کسی امنیتی، کمترین امنیتی دارد برای اظهار نظر. شاداب وجدی: با بیرون آمدن شما و آقای مسعود رجوی از ایران، فکر می کنید مقاومت کمتر بشود یا بیشتر ؟  آیا چه نوع خواهد بود؟ آیا ممکن است اعتصاب و چیزی باشد؟ ابوالحسن بنی صدر: ما تا وقتی که به مسابقهٔ میان اعدام و انفجار پایان بدهیم، به تلاش ادامه خواهیم داد. و ایران راه دیگری ندارد، جز اینکه آزادی هایی که انقلاب برای استقرار آنها انجام گرفت، در ایران مستقر بشود. شاداب وجدی: شما با مسعود رجوی، رهبر مجاهدین خلق آمدید و این نشانهٔ یک نوع کاری است که قبلاً هم اعلام شده بود و مجاهدین صریحاً شخص آیت الله خمینی را مسئول آواره های جنگ و اعدام و شکنجه و نابسامانی های دیگر می دانند. شما هم همین نظر را دنبال می کنید؟ نظر شما الان نسبت به آیت الله خمینی چیست؟   ابوالحسن بنی صدر: من خودم هم در سه هفته پیش یک پیامی برای ایشان فرستادم مفصل، و در آنجا شرح دادم که اینها، وضعیت کشور، مسئولیت هایی نیست که بشود ایشان را مبری از آنها دانست. وقتی که خود ایشان تأیید می کنند اعدام کودکان ١٣ ساله را، و تیر اندازی بروی تظاهرات مردم را، و این وضعیت غم انگیز اقتصادی را، و مشکلات دیگری را که کشور دارد. شاداب وجدی: در صورتی که پیروز بشوید، چه برنامه ای برای ادارهٔ  ایران دارید در آینده؟ ابوالحسن بنی صدر: والله یک میثاثی در ١٥ ماده ما منتشر کردیم که من بخواهم اینها را حالا بگویم، مفصل خواهد شد، استقرار آزادی ها است، پایان دادن به جنگ های داخلی و خارجی است، بهبود وضع اقتصادی است بسود مردم زحمت کش، و کاستن از فشار دیوان سالاری حاکم که در دوران انقلاب با کمال تأسف گسترش بیشتری هم پیدا کرده، و بسیاری مطالب دیگر. شاداب وجدی: شما خودتان به یک شخصیت باصطلاح میانه رو و اهل مدارا و با سعهٔ صدر شناخته شدید، در حالی که سازمان مجاهدین خلق بهر حال یک مقدار ممکن است روشهای افراطی را بخواهند دنبال کنند. فکر می کنید در آینده تلفیق این دو تا چطور باشد؟ ممکن است؟ ابوالحسن بنی صدر: فکر من اینست که در ایران باید همهٔ گرایش ها در یک جبهه ای متحد بشوند، یک گرایش تنها نیست که می تواند کاری از پیش ببرد. این میانه روی، این تبلیغ غلطی است، بلحاظی که من معتقد به عدم زور هستم ، یعنی فکر می کنم برای حل مسائل ما محتاج نیستیم روش های اختناقی و استبدادی بکار ببریم. نه معنایش این است که من معتقد به تغییرات بنیادی نیستم. عقیده ام این است که تغییرات بنیادی را می توان از راه توضیح برای مردم و بالا بردن شعور و وجدان عمومی، بهتر حل کرد. چنانکه خود من در بسیاری از زمینه ها عمل کردم و نتیجهٔ خوب هم گرفتم. شاداب وجدی: نحوهٔ فعالیت های شما در فرانسه چطور خواهد بود؟ ابوالحسن بنی صدر: والله فعالیت در ایران است که باید انجام بگیرد، و من اگر از ایران خارج شدم برای رشد مقاومت در ایران است و من در رابطه با فعالیت ایران می توانم فعال بشوم. شاداب وجدی: ممکن است که برای شنونده های ما بگویید که چطور از ایران خارج شدید؟ چون گزارش داده شده بود که شما با همکاری...، یعنی مجاهدین خلق ترتیب دادند، در حالی که هواپیما، هواپیمای ارتشی است و خلبان نیروی هوائی ایران ظاهراً. ابوالحسن بنی صدر: بله، خلبان سرهنگ معزی است و یک طرحی را برای خارج کردن من، در ایران تنظیم کردند باتفاق سازمان مجاهدین خلق، و بمن اطلاع دادند. ساعت هشت و نیم بعد از ظهر دیروز به فرودگاه مهرآباد آمدم، در پایگاه هوایی سوار هواپیما شدم. هواپیما پرواز کرد، آمد پاریس. شاداب وجدی: پس از اینقرار مثل اینکه... ، حکومت در آنجا...، کاملاً در کنترل نیست؟ ابوالحسن بنی صدر: خوب من بشما می گویم که ما در آنجا قوی تر از حکومت ایم، منتهی مسأله اینست که ما نمی خواهیم این مسابقهٔ بین انفجار و ترور برای مدت طولانی دوام بیاورد. می خواهیم بلکه زودتر کشور از این مصیبت آسوده بشود. 

dimanche 29 mai 2011

نامه بنی صدر به خمینى در ۰۶/۰۳/۶۰: آنچه فرمودید، براى مجلس و جمهورى مرگ آور بود

دیگر نمیخواستم مزاحمت فراهم آورم. اما دو منظره‏ئى که پیشارو دارم برآنم میدارد که آخرین تلاش را بعمل درآورم و بشما عرض کنم، تصمیم شما در سرنوشت اسلام و کشور تاثیرى تعیین کننده پیدا کرده است و باید این تصمیم را اتخاذ فرمائید:
دو منظره:
۱ - اینک که عملیات در الله اکبر با پیروزى کامل قرین شده‏اند امیدوارم نظر اینجانب را صائب مى یابید و میتوانم بدون بیم از ناباورى شما، عرض کنم اگر از پشت خنجرى را که پیاپى فرود مى‏آورند، دیگر فرود نیاورند و ۳ ماه مهلت بدهند، رژیم بعث عراق شکست کامل میخورد و معنى این شکست اینهاست:
منظره اول:
- همانطور که خود غالباً میفرمائید، در داخل کشور گروه‏هاى مسلح سر جاى خود مى‏نشینند و امنیت و یکپارچگى کشور و رژیم جمهورى اسلامى از خطرها نجات مى‏یابند.
- در مردم امید باینکه با کار و تلاش خود میتوانند بحرانهاى اقتصادى و سیاسى را از بین ببرند بوجود مى‏آید و همه چیز در روحیه و عمل این ملت تغییر مى‏کند، در نتیجه
- باور به حکومت اسلام جاى ناباورى را مى‏گیرد و درس خوانده‏ها نیز از در تمایل به اسلام در مى‏آیند و استعدادها در جهت استحکام دین و حکومت آن بکار مى افتند.
-          در منطقه و در جهان، تغییرات شگرفى روى میدهد. سرنگونى رژیم بعث عراق مقدمه تغییرات عظیمى مى‏گردد که از باور مردم به توانائى خود، وقتى بدان پى مى‏برند، حاصل مى‏گردد.
براستى این جنگ که براى نابود کردن جمهورى اسلامى براه انداختند، خود موجب پیدایش عصر سوم تاریخ بشر مى‏گردد. شما در جائى از تاریخ قرار گرفته‏اید که میتوانید بنیان گذار این عصر بشوید یا امید به پیدایش آنرا از بین ببرید. باین جهت بود که نوشتم تصمیم شما تعیین کننده است (۱).
این معنى از دشمن پوشیده نیست. عین بیانات آقاى کیسینجر را مى‏آورم و تقاضا مى‏کنم با دقت درآن نظر فرمائید:
منظره دوم:
از سخنرانى کیسینجر در بازگشت از خاورمیانه در انجمن یهودیان واشنگتن:
«اگر انقلاب ایران بخواهد به خارج مرزهاى خود صادر شود، باید موانع بسیارى که در پیش روى او هستند را حل کرده سپس به اهداف خود برسد».
این موانع بسیارند از جمله اختلافات مذهبى و قومى، بحرانهاى اقتصادى و سیاسى، اختلافات مرزى با عراق، در نهایت اگر از تمام این موانع سالم عبور کنند، باید مسائل خود را با کشورهاى خلیج فارس حل نماید، ولى اطمینان داشته باشید که تا آن روز، اسرائیل به اهداف نهائى خود دست یافته است.
بدینقرار برکسى که خاورمیانه را بروزى درآورده است که مى بینیم و بقول کارتر، نقشه بردن شاه را به آمریکا براى روى کار آوردن جمهوریخواهان اجرا کرد، روشن و واضح است که پیروزى انقلاب اسلامى ما، تمام نقشه‏هاى امریکا را برهم خواهد ریخت و مانع از رسیدن اسرائیل به هدفهاى خویش مى‏گردد. پس باید برایش هفتخوان درست کرد تا انقلاب در زادگاه خویش یعنى ایران از بین برود. چگونه؟!
- اختلافات مذهبى و قومى، که از اول انقلاب بدان مشغولمان کرده‏اند و با وضیعت موجود و در صورت از بین رفتن امید به استقرار یک دستگاه حکومتى ثابت، به بلوچستان و نقاط دیگر نیز سرایت خواهد کرد و اگر خداى ناکرده در جنگ شکست حاصل شود، ایران بدتر از لبنان خواهد شد.
- بحرانهاى اقتصادى: قیمتها ۳ برابر سال ۱۳۵۴ شده‏اند، صنعت و کشاورزى در بدترین وضعیت هستند و بودجه‏ئى که آقاى رجائى به مجلس برده است، خود از آن هیچ نمیداند و دست پخت آقاى بهزاد نبوى است، آنرا به بحران غیر قابل حل، خواهد کشاند. در این اقتصاد دو جا مانده است که هنوز فعال است، نفت و بانک و بخدا قسم مثل روز روشن است که میخواهند این دو جا را هم از کار بیاندازند.
- اختلافات مرزى با عراق، یعنى همین جنگ. این سخن که اینجانب با شوراى قضائى و مجلس و شوراى نگهبان مخالف هستم، صحیح نیست. مساله در رابطه با جنگ معنى پیدا مى‏کند. مسئولیت جنگ را برعهده اینجانب گذاشته‏اید و این جنگ از هر نظر در تاریخ ایران بلکه جهان بى نظیر است. در حالى این جنگ شروع شده است و ادامه یافته است که:
- هیات وزیران که در صلح و بطریق اولى در جنگ باید هماهنگى کامل با رئیس جمهورى داشته باشند کار عمده اش مقابل کردن مجلس و دستگاه قضائى و... با رئیس جمهورى است.
- شورایعالى قضائى مخالف است
- شوراى نگهبان مخالف است
- رادیو و تلویزیون مخالف است و روزنامه‏ ها هم.
- کشور در بحران اقتصادى است
- قدرتهاى خارجى همه مخالفند و ما نمیتوانیم اسلحه تهیه کنیم. اگر عاقل باشیم میدانیم که کشورهاى صنعتى حاضر نمیشوند بازار وسیع عرب با قدرت خریدى حداقل سالى ۱۰۰ میلیارد دلار را بخاطر ما از دست بدهند
- ضد انقلاب، بنى‏صدر را دشمن اصلى مى‏شناسد.
- جنگ داخلى و ناامنى داخلى بغایت است.
آیا هرگز چنین جنگى کسى دیده است و در تاریخى خوانده است ؟
و تازه آقاى کیسینجر فکر کرده است، اگر ما از اینهمه جان سالم بدر بردیم، نقشه دیگرى در خلیج فارس (بگمان قریب به یقین، یا مثل حادثه کردستان را در بلوچستان براه انداختن) باجرا بگذارد.
در این اوضاع سخت، بخدمت شما عرض کردم که همه اینها یکدسته بیشتر نیستند که بخشى از حزب جمهورى باشند. به شما عرض کردم که مقصود حذف رئیس جمهورى است بقصد پایان دادن باین رژیم اسلامى. بشما عرض کردم که اینها ترکان خاتون هستند، سلطه مغول زمان یعنى امریکا و نابودى ایران را بر پیروزى ما در این جنگ ترجیح میدهند.
در صورت استعفاى اینجانب وضیعت زیر محتمل است:
- روزى که آقاى رجائى همراه دو تن از اعضاى شوراى نگهبان بخدمت شما آمدند باید برشما معلوم شده باشد، که این دو تن بى طرف نیستند، در غم قانون اساسى نیستند، جزو یک گروه هستند و در پى حاکمیت انحصارى آن گروه هستند. باید بآنها میفرمودید که استعفاء کنند (۲)، باید مى‏پرسیدید پس گرفتن لایحه‏ئى که دولت به مجلس آورده است چرا دلیل ضعف مجلس مى‏شود؟ و چرا باید قوت مجلس در ضعف رئیس جمهورى باشد؟ و اینکه آقایان کاسه داغ‏تر از آش شده‏اند، و بر خلاف اصل ۱۱۳، از مجلس خواسته‏اند، اختیار عزل و نصب در ارتش را هم از اینجانب سلب کنند. باین ترتیب و در این اوضاع سخت، اینجانب دیگر قادر به اداره جنگ نخواهم شد. بنابراین:
- وضع فعلى از بین خواهد رفت. معلوم باشد که جریان نظامى بسود ما شده است و با جوابى که هیات غیر متعهدها داده است و خبرگان خود را باینجا میفرستد، اینطور پیدا است که دشمن نیز به پیشنهاد غیر متعهدها گردن گذاشته است. بنابراین حداقل تمامیت ارضى کشور محفوظ میماند. باز قضیه گروگانها نشود، که این بار دیگر مسئله چند صد میلیون دلار نیست، مسئله بقاء کشور در میان است.
با توکل بخدا و از آنجا که بخاطر نجات میهن اسلامى و رژیم جمهورى اسلامى خود را در آتش و خون افکندم، وضعیت نجات پیدا کرده و امروز با اطمینان مى‏گویم اگر مجال بدهند، نه تنها پیروز مى‏شویم، بلکه عصر سومى در تاریخ آغاز مى‏کنیم. اما اگر اینجانب براثر بازیهاى این آقایان و اجراى طرح کودتاى خزنده ناگزیر کنار بروم، یکى از ۳ احتمال زیر ممکن الوقوع است:
۱- روند فعلى جنگ ادامه پیدا کند،
۲- دشمن با استفاده از وضیعت روانى که بوجود مى‏آید، حمله کند و یکى دو جاى دیگر را بگیرد.
۳- نیروهاى نظامى، بتوانند وضیعت فعلى را حفظ کنند.
براى اینجانب تردید نیست که اگر قرار بود، احتمال اول صورت وقوع پیدا کند، هیچکدام از این کارها انجام نمیگرفتند. بنابراین وقوع یکى از دو احتمال دوم و سوم قطعى است و این آغاز یک سرنوشت شومى براى کشور و اسلام است.
ایران موافق نقشه آقاى کیسینجر، لبنان دیگرى خواهد شد و ضد انقلاب اسباب دست امریکا خواهد شد و امریکا تمام توجه خود را صرف اجراى سیاست خود از طریق ضد انقلاب خواهد کرد.
اما با تصویب قانون خلاف قانون اساسى و ایران و اسلام برباد ده، اینجانب نمیتوانم بمانم، تصویب این قانون بمعناى برکنار کردن رئیس جمهورى است چرا که:
۱- دولت آقاى رجائى برخلاف قانون اساسى باینجانب تحمیل شد (پیغامى که آقاى موسوى اردبیلى آورد) (۳)
۲ - حق تصویب از رئیس جمهورى سلب شد
۳ - حق نظر او در باره اداره رادیو و تلویزیون از بین رفت.
۴ - و اینک تمام حقوق رئیس قوه مجریه و فرمانده کل قوا نیز دارد از بین مى‏رود.
اینها هستند حقایق مسلم و اینکارها عبث انجام نمیگیرند و همان کودتاى خزنده است که دارد انجام مى‏گیرد.
و کنار رفتن رئیس جمهورى تنها در جنگ موثر نمیشود، از بین رفتن امید بحل مشکلات کشور از طریق تفاهم و حکومت قانون است و همین امر در جامعه یاس و سرخوردگى پدید مى‏آورد.
بهرحال ممکن است بیایند خدمت شما و بگویند، همه چیز بهتر از به، خواهد شد اینجانب تکلیف خود دیدم که احتمالى را که بوضوح مى‏بینم شرح کنم. بار دیگر یاد آور مى‏شوم که از وقتى بخدمت شما نامه مى‏نویسم یعنى از سالها پیش تا امروز بیاد نمى‏آورم که پیش بینى اینجانب خلاف از آب درآمده باشد.
با توجه بحقایق بالا بنظرم یکى از راه‏حل‏هاى زیر باید عمل گردد:
۱- اینجانب همانطور که دو هفته پیش نیز عرض کردم، مطلب را بمردم بگویم و استعفا کنم.
۲- به آقایان تکلیف بفرمائید دست از بین بردن قانون اساسى بردارند و یک دولت لایق و کارآمد که نشانه هماهنگى میان مجلس و رئیس جمهورى باشد، برسر کار بیاید. این قانون خلاف قانون اساسى پس گرفته شود و مسکوت بماند.
۳- اجازه بفرمائید مردم خود تکلیف را معلوم کنند. در مقام شما است و مایه استحکام جمهورى اسلامى و حضور واقعى مردم در صحنه میشود اگر مردم بیایند راى بدهند و طبق نظر مردم وضیعت روشن بشود. وضیعت فعلى بهیچرو شبیه سال ۱۳۳۲ نیست و آن سابقه ذهنى که شما دارید، نباید موجب مقایسه‏ئى بشود که از اساس بى بر و پایه است.
خدا میداند و امروز شاید بسیارى از مردم میدانند که اینجانب از قبول مسئولیت ریاست جمهورى، طالب عنوان و... نبودم. خطر و خطرهاى بزرگ متوجه کشور میدیدم و مى‏بینم و اینک نیز درگذشتن از این عنوان برایم چون آب نوشیدن، آسان است. توکل را بخدا کردم و پس از استخاره از قرآن کریم، این نامه را نوشتم و پناه برخدا که به مسئولیت خود عمل کرده باشم.
آیه از سوره کهف و مربوط به داستان ذوالقرنین. براستى ما میتوانیم همان نقش را داشته باشیم و جهان را دگرگون کنیم اگر


ابوالحسن بنى صدر
۶ خرداد ۱۳۶۰

ضمیمه


چند واقعیت در رابطه با بیانات امروز شما:
۱- اقرار به ضعف این مجلس و دولت مخلوق آن. در واقع اگر مجلس، همان بود که باید مى‏بود محتاج اینطور حمایت نبود. مقایسه بفرمائید مجلس اول جمهورى اسلامى را با مجلس اول مشروطیت، ضعف این مجلس بیشتر دستگیر و چشم‏گیر مى‏شود. آن مجلس کارش حامیش بود و توانست در برابر سلطنت ۲۵۰۰ ساله بایستد، این مجلس باید یک روز در میان رهبر انقلاب حمایتش کند.
شما میتوانستید ضعف را با قوت عوض نکنید. رئیس جمهورى هم به راى همین مردم انتخاب شده است، اما حامى او کارش بوده است. مردم او را پذیرفته‏اند. هر روز و هر ساعت همه او را میکوبند و او در نظر مردم محبوبتر میشود.
آنچه فرمودید مرگ آور بود، براى مجلس و جمهورى، چرا که قوت جمهورى را ضعف کردید و ضعف جمهورى را قوت (۴).
همانطور که حمایتهاى شما موجب ادامه حکومت موقت نشد در آینده‏ئى نزدیک متوجه خواهید شد، نهادى که خود قادر به دفاع از اعتبار خود نیست، با حمایت دوام نمى‏آورد و مجلس که خود محتاج اینحد از حمایت است که مخالفانش محدورالدم مى‏شوند، آنقدر ضعیف است (۵) که نمیتواند خواستار جمهورى بشود. ضربه‏ئى که بدست شما به اعتبار مجلس زدند، کشنده بود و امیدوارم اشتباه کرده باشم.
۲- اینکه در این جمهورى یک زبان بیشتر حق رواج ندارد و آن زبان تهدید است، ضربه دیگریست که باعتبار جمهورى خورد.
۳- اما اینجانب همانطور که گفته‏ام روى عقیده، اگر ۳۵ میلیون جمعیت ایران باتفاق هم جانب اینجانب را بگیرند، مقابل شما نمیشوم. بخاطر اسلام و مصلحت خود این مردم چنین نمى‏کنم (۶). یقین دارم که شما محتاج مردى که عقیده و صداقت و لیاقت را اساس کار خود قرار داده است، میشوید، امیدوارم که دیر نباشد و کار از کار نگذشته باشد.
بعد از بیانات که خطاب به وکلاى مجلس فرمودید:
۱- فرماندهى بدون قدرت و اختیار معنى ندارد
۲- رئیس قوه مجریه که اسم بى مسمى باشد کسى نشنیده است
۳- وقتى ۱۳۰ تن از وکلاى مجلس در دور دوم با مشارکت ۶،۵ میلیون راى دهنده وکیل شده‏اند یعنى ۲۸ درصد از راى دهندگان در راى شرکت کرده‏اند و این وکلا بر فرض صحت انتخابات نماینده ۱۵ درصد مردم بیشتر نیستند، آن مجلس نیست که شما میفرمائید:
- اگر تقلید از غرب است، در آنجا وقتى تنها ثلث بلکه کمتر از ثلث راى دهندگان در انتخابات شرکت مى‏کنند، تجدید انتخابات بعمل مى‏آورند.
- اگر اسلام است، نماینده و وکیل قیم نیست، و باید طبق میل موکل عمل کند و ثانیاً وکلاى ۱۵ درصد مردم چه حق دارند درباره صد درصد مردم تصمیم بگیرند؟
- اکثریت شوراى نگهبان و مجلس و شوراى عالى قضائى و دولت رجائى همه یک حزب هستند و این حزب در جامعه در اقلیت محض است. بزور گرفتن و بستن و شکنجه و... میخواهد حکومت کند. نمیتواند و کشور را بخطر مى‏افکند.
- زمان، زمان شجاعت و صداقت و صراحت است. اینجانب آماده‏ام تا دژخیمان این رژیم، مرا ببرند و بکشند اما نمیتوانم نسبت بخطرى که موجودیت ایران و اسلام را تهدید مى‏کند لاقید بمانم و با سکوت خود در این جنایت بزرگ شرکت کنم. بنابراین آماده‏ام تا از شن‏هاى داغ خوزستان به سلولهاى اوین نقل مکان کنم. آقاى قدوسى و لاجوردى دقیقه شمارى مى‏کنند و دژخیم‏ها دندانهاى خود را تیز مى‏کنند:
واقعیت همان چیزى است که برسر مردم و کشور مى‏آید. هندوانه دانه‏ئى ۴۰ تومان رضایت نمى‏آورد. گفتن این حرف که مردم ناراضى نیستند خود را راضى کردن است. خطرها از هر سو سربرآورده‏اند و کشور را در میان گرفته‏اند از شما توقع نبود که بفرمائید یا باید وضع موجود را بپذیرید یا بروید بخانه یا بخارجه. این همان لحن شاه سابق است. از کجا به کجا آمده‏اید؟ اینست پاداش جان کندنهاى شبانه روزى؟ کشور را هر طور میخواهید اداره کنید، اینجانب زیربار ننگ شرکت در نابودى ایران نمیروم. خداحافظ. اگر حرف و صرف حرف نیست، دولت آقاى رجائى برخلاف قانون اساسى تشکیل شده است، برخلاف قانون اساسى در مورد گروگانها عمل و بکشور خیانت کرده است، پس چرا برسر کار است؟


توضیح


یادآور مى‏شود که در این تاریخ، تکلیف پیشنهاد هیأت کنفرانس عدم تعهد تا حدود زیاد معلوم بود. با آنکه در همین روز آقاى خمینى در حضور «نمایندگان» مجلس انتخاب خود را کرده و در پاسخ به پیشنهاد همه پرسى، گفته بود اگر همه ملت ایران موافقت کند، من مخالفت مى‏کنم، بنى صدر این نامه را که یکى از مهمترین اسناد تاریخ ایران است به او نوشت و در آن، مشخصات هر یک از دو انتخاب را برشمرد و
۱- او تصمیم شوم را گرفت و سرانجام به ملت، به دین و به خود جام زهرآلود را نوشاند
۲- آقاى رجائى و دو تن از اعضاى شوراى نگهبان نزد آقاى خمینى رفته بودند که پس گرفتن لایحه «لغو فرمان همایونى»، سبب ضعف مجلس مى‏شود و البته او را با تصویب آن موافق کردند. بدیهى است لایحه سلب اختیار رئیس جمهورى بود و از راه فریب به آن «لغو فرمان همایونى» لقب داده بودند. رفتار امروز «شوراى نگهبان» با مجلس که از کودتاى خرداد ۱۳۶۰ بدینسو، برهمین منوال است و مسلم مى‏کند، هدف نه تقویت مجلس که کودتا بود.
۳- اشاره است به پیغام آقاى خمینى توسط آقاى موسوى اردبیلى: انتخاب نخست وزیر را به مجلس بگذارید.
بنى صدر، این ضمیمه را بعد از اطلاع از سخنان آقاى خمینى نوشته است و:
۴- وقتى کسى مى‏گفت «میزان راى مردم است» بگوید اگر ملت موافقت کند، من مخالفت مى‏کنم، قوت جمهورى را که «راى ملت» بود، ضعف و ضعف جمهورى را که تدارک کودتا بر ضد رئیس جمهورى منتخب مردم بود، قوت کرده است.
۵- آقاى خمینى، پیش از ۲۵ خرداد که در آن گفت: «جبهه ملى از امروز مرتد است»، در ۶ خرداد، حربه تکفیر را بلند کرد و گفت کسى که مکتبى را مسخره کند، زنش بر او حرام مى‏شود و خودش هم باید مقتول باشد! علامت آنست که آقاى خمینى رهبری مرحله پایانى کودتا را خود برعهده گرفته بود.
۶- با وجود همه آنچه به شهادت این اسناد، از ابتداى انتخاب بنى صدر به ریاست جمهورى، آقاى خمینى برضد او بعمل آورد و با وجود سخنان آن روزش، بنى صدر بنابر اصل موازنه عدمى، برضد او قدم برنداشت. براین قاعده عمل کرد که باید موضع حق گرفت و براین موضع ایستاد و چنین کرد. نتیجه اینست که تا امروز، ۲۲ سال و ۶ ماه بعد از کودتا، قول یا فعلى از بنى صدر در دوران تصدى که درآن اندک لطمه‏اى به آقاى خمینى سراغ رود، نیافته‏اند. در عوض، آنچه در این اسناد از کج رفتارى آقاى خمینى نسبت به منتخب مردم و کارگردانى کودتا به قصد استقرار استبداد و سازش پنهانى با قدرتهاى خارجى و خشونتها آمده است، در مقایسه با آنچه انجام گرفته است، مشت نمونه خروار است.
  

منبع: کتاب نا مه ها از آقای بنی صدر به آقای خمینی و دیگران....انتشارات انقلاب اسلامی - ص ۴۲۸- ۴۳۸

متن تمام نامه ها را می توانید از لینک زیر دریافت کنید:

http://www.۴shared.com/file/DsXTnKU۷/Banisadr____________.html
Banisadr6khordad60-1
Banisadr6khordad60-2
Banisadr6khordad60-3
Banisadr6khordad60-4
Banisadr6khordad60-5
Banisadr6khordad60-6
Banisadr6khordad60-7
Banisadr6khordad60-8

samedi 28 mai 2011

انتخاب صوفی

یکی از پیامد های شرکت در انتخاب تحمیل شده توسط قدرت، از بین رفتن توان مقاومت است. تا زمانی که انسان یا ملتی در این توهم است که با تسلیم می تواند به آینده ای بهتر دست یابد، شکست و نرسیدن به این آینده بهتر را در عدم مقاومت خویش نمی بیند، بلکه آن را در تسلیم نشدن به اندازه کافی و در عدم توانایی خویش در انطباق پذیری با مقتضیات قدرت می بیند…اصلاح طلبان دچار همین سرنوشت شده اند. در زمان زمامداری آقای خاتمی، او هرگز از جنبشهای مدنی حمایت نکرد و پس از فاجعه 18 تیر1378، دانشجویان را به تسلیم دعوت کرد. و شماری از اصلاح طلبان شکست خویش را زیر سر « تندرویها» می دانند. غافل از این که ورود به چنین بازی، محکوم کردن خود به همیشه باختن است.


با خواندن نوشته هایی در باب شرکت یا تحریم «انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری ایران» به یاد رمان انتخاب صوفی، نوشته ویلیام ستیرون افتادم که یکی از بزرگترین آثار ادبی امریکا در قرن بیستم شمرده می شود. صوفی، نام زنی لهستانی است که از اردوگاه های رژیم هیتلری جان سالم به در می برد. صوفی بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم به امریکا می رود، اما توان ادامه زندگی را نمی یابد و بالاخره دست به خودکشی می زند. صوفی دچار احساس گناهی عمیق  بود. او روزی قبل از مرگ، برای دوستی رازش را این گونه فاش ساخت: روزی که دستگیر و وارد اردوگاه نازی ها شدم، دکتر مسئول اردوگاه هیتلری از من خواست بین دو فرزندم، یکی را "انتخاب" کنم تا دیگری اجازه ادامه حیات پیدا کند. صوفی به امید آنکه جان پسر 5 ساله اش را نجات دهد دختر7 ساله اش را به کام مرگ می فرستد. او هرچند به امید حفظ پسرش، دخترش را قربانی می کند، ولی در طول مدت اسارتش، با وجودی که ازهیچ کوششی و از هیچ خود-شکستنی دریغ نمی کند و حتی تا تن فروشی پیش می رود تا شاید بتواند خبری از پسرش بیابد، پسرش را هم از دست می دهد. او که هیچگاه کمترین اطلاعی از سرنوشت پسرش نیز پیدا نمی کند، می گوید: "از تمام کارهایی که در آنجا انجام داده ام، احساس گناه می کنم. حتی از اینکه هنوز زنده هستم. این احساس گناه، چیزی است که نمی توانم، و فکرمی کنم هرگز نخواهم توانست خود را از آن رها کنم. هیچوقت...و چون هیچوقت بدان توانا نخواهم شد، بدترین چیزی است که آلمانیها برایم گذاشته اند."
از این نوع «انتخاب ها»، تمام استبدادها، و اصولاً هر قدرتی، پیش روی افراد، جمعت ها و ملتهایی که قصد به تسلیم واداشتن آنها را دارند، می گذارند. این « انتخابها» با ظاهر فریبنده، شامل دو گزینه اند؛ یک گزینه این است که در صورت مقاومت و عدم تمکین، به  بدترین سرنوشت، سرنوشتی تلخ  و محتومی محکوم می شویم، و گزینه دیگر اینکه در صورت تسلیم، هرچند سرنوشتمان کماکان بد است، اما ظاهراً وضع بهتر از گزینه اولی است. اما تصمیم گیرنده آخر همان قدرتی است که این انتخابها را تحمیل می کند و اختیار آن را دارد که به وعده ای که داده است عمل کند یا نکند. از آنجا که ادامه حیات قدرت، بستگی به تسلیم هر چه بیشتر طرف مقابل دارد، قدرت حاکم دائماً نیاز دارد "انتخابهایی" ارائه دهد تا نیروی مقاومت را در مردم از بین ببرد. تاریخ نمونه های فراوان از این بازی ها را دارد. برای مثال، در جنگ جهانی دوم، دولت فرانسه پس از شکست از آلمان، تصمیم گرفت با دولت آلمان به رهبری هیتلر همکاری کند. پتن رئیس حکومت فرانسه، قهرمان جنگ جهانی اول که از محبوبیت بزرگی در جامعه فرانسه برخوردار بود، سر کشیدن جام زهر تسلیم شدن به آلمان را اینطور توجیه می کرد:" حال که فرانسه شکست قطعی خورده است، ادامه مقاومت جز افزودن بر خرابی ها و کشتارها  نتیجه دیگری نخواهد داشت." حکومت پتن که آلمان را پیروز قطعی جنگ می دانست، مردم فرانسه را دعوت به همکاری و تسلیم به دشمن کرد تا گام به گام استقلال و آزادی خویش را دوباره بدست بیاورد. در سال 1940 پتن در پیامی به مردم فرانسه اینطور گفت: "انتخاب اول با فاتح است اما به شکست خورده هم بستگی دارد. اگر تمام راهها برای ما بسته شوند، یاد خواهیم گرفت صبر داشته باشیم و در انتظار بمانیم. ... آزادی به چه معنایی خواهد بود برای یک کارگر بیکار یا کارفرمای ورشکسته، جز به معنی آزادی رنج کشیدن بدون هیچ یاوری در میان ملتی شکست خورده؟ دراصل، تنها آزادیهای کاذب را از دست خواهیم داد تا بهتر بتوانیم از نفس آنها دفاع کنیم."
پتن سعی داشت به جامعه فرانسوی القا کند، که همکاری او با ارتش آلمان، به او امکان می دهد تا از فشاری که بر جامعه فرانسه می آید، بکاهد و جان زندانیان فرانسه را نجات دهد. اما زمانی که ارتش آلمان دست به اعدامهای دست جمعی می زد، پتن نیروهای مقاومت را مسئول می دانست که با عملیات خود دشمن را وادار به انجام اینچنین جنایاتی کرده اند. در طول حکومت 4 ساله اش، پتن نه تنها هیچوقت کشتارهای ارتش آلمان را در فرانسه محکوم نکرد، بلکه با آنها همکاری نیز کرد. او همیشه «عملیات تروریستی» نهضت مقاومت فرانسه را محکوم می کرد. اصولاً او حل مشکلات کشور را در شعار اصلاحات اقتصادی، اجتماعی... می دانست. در پاسخ به او، یکی از رهبران مقاومت جمله جالبی بیان کرده است: «آقای پتن، خانه را وقتی که در حال آتش گرفتن است، بازسازی نمی کنند».
       مثال دوم از این نوع «انتخابها» که این روزها درجامعه های غربی و حتی دربخش مهمی از دنیا رایج است، انتخابهایی است که سرمایه داری به کارکنان تحمیل می کند: یا از بخشی از حقوق خود صرفنظر کنید، یا ما ناچار هستیم کارخانه را به کشوری دیگر که در آنجا هزینه تولید کمتر است، انتقال دهیم. متاسفانه، اکثراً از ترس بدتر شدن وضع، تسلیم می شوند. اما تجربه نشان می دهد که به رغم تسلیم، نظام سرمایه داری - که هدف اصلی اش سود حداکثر است- بالاخره کار خود را دیر یا زود انجام می دهد.
      این نوع «انتخابات» که در بالا ذکر آن رفت همگی سه مشخصه اساسی دارند: اول اینکه، هیچوقت انتخاب بین حق و ناحق نیست. نقطه اختلاف میان این نوع انتخابات، در احترام به حقوق و یا عدم احترام به حقوق نیست، بلکه انتخابی است بین دو نا حق که یکی ظاهراً نتیجه بهتری از دیگری دارد. دوم این که تنها قدرت یا زور است که در یک فضای بسته می تواند این نوع انتخاب را تحمیل کند. اما در جامعه آزاد و حقوق مدار، انتخاب گزینه ها آزاد است و انتخاب کننده می تواند گزینه حق را انتخاب کند. سوم  این که ادامه حیات صاحب قدرت، در گرو تسلیم شدن "انتخاب کننده" است. برای تسلیم کردن او، صاحب قدرت نیاز به فریبکاری های متعددی دارد تا قدرت خویش را هر چه آسانتر و حتی با همکاری قربانی تثبیت کند.

* متدولوژی فریبکاری
برای توجیه تسلیم پذیری مردمان، قدرتمدارها دست کم پنج نوع فریب مختلف به کار می گیرند:
● اولین فریبی که قدرتمند بدان متوسل می شود، الغا این فکر است که انتخابی دیگر وجود ندارد. به قول ژان پیر لوگوف، در کتابش بنام دمکراسی ُپٍست توتالیتر،: "به نام واقعیت گرایی و واقع بینی،  تحولات جامعه و واقعیتهای حال را طوری وانمود می کنند که اجتناب ناپذیر هستند و کسی توان تغییر آنها را ندارد. برای مثال، لیبرالیسم توسط نیروهای صاحب قدرت، منجمله قدرت سیاسی، به عنوان یک ایدئولوژی معرفی نمی شود بلکه با آن، به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر و تنها گزینه ممکن برخورد می شود. بر این مبنا، کار وعمل سیاسی دیگر به عنوان فعالیتی که بتواند تغییر اساسی در سرنوشت فرد یا جمع ایجاد کند معرفی نمی شود بلکه طوری عنوان می شود که در چهار چوب واقعیتها، تلاش می شود با الزامات و مقتضیات روز همراه شده و خود را تطبیق داد".
   متاسفانه، در جوامع مختلف، شمار بزرگی از روشنفکران و سیاسیون مبلغ واقعیت گرایی می شوند. گویا آنچه به عنوان واقعیتها معرفی می شود از ساخته های خود انسان نیست، بلکه ساخته قوایی نامریی است که انسان در مقابلش ناتوان است و گزینه ی دیگری جز تسلیم و یا تطبیق دادن خود ندارد.
● دومین فریبی که قدرت حاکم می دهد، اینست که در باره ماهیت خود، یعنی قدرتی که این انتخاب را تحمیل می کند، سانسور برقرار می کند. قاعده این می شود که هر چه کمتر در باره واقعیت خود قدرت بحث و برخورد شود و برخوردها به گزینه هایی که قدرت تحمیل می کند، محدود گردند. برای مثال، حکومت پتن در فرانسه در باره اصل حق یا نا حق بودن استقرارارتش آلمان در فرانسه صحبتی نمی کرد اما بیان سیاسی خود را به انواع اصلاحات که باید انجام داد، تقلیل میداد. در جوامع غربی، بعد از سالها سانسور در باره ماهیت لیبرالیسم، به تازگی، بعد از بحران فعلی که همراه ورشکستگی بی سابقه در تاریخ بشریت است، بحث برسر مسئولیت لیبرالیسم در به وجود آوردن این فاجعه ، در"دیکتاتوری رسانه ها" و در بین سیاسیون جا پیدا کرده است. در وطنمان ایران، صحبت درباره ولایت فقیه و نقشش در پدید آوردن فاجعه ای که 30 سال است با آن روبرو هستیم، خط قرمزی است که تمام نامزدها بایستی خود را بدان ملتزم کنند. حتی آقای خاتمی جرات نکرد به مردم بگوید که به خاطر مخالفت "آقا"، از کاندیداتوری دوره دهم انصراف داده است. قدرت تمام سعی اش را می کند تا در مقام ولایت، به عنوان واقعیتی که می توان از آن عبور کرد، نگریسته نشود، بلکه به عنوان واقعیتی اجتناب ناپذیر که همگی خود را باید با آن تطبیق بدهند، پذیرفته شود.
● سومین فریب، از مهمترین فریبها،  باوراندن این دروغ است که تسلیم شدن به قدرت به وضعیت بهتری می انجامد. در حالی که قدرت که بدون روابط قوا امکان پذیر نیست، برای ادامه حیات، نیاز فزاینده به تخریب دارد، مجبور است تخریب فزاینده اش را با وعده های مجازی و دروغین بپوشاند تا تسلیم شدن مردم را راحتتر بدست آورد. در واقع ، اگر از اول برای همگی روشن بود که تسلیم شدن، عاقبت بهتری را به وجود نمی آورد، روحیه مقاومت خیلی قوی تر می شد. اگر برای صوفی از اول مسلم می شد که در صورت تسلیم، بازهم دو فرزندش توسط نازی ها کشته می شوند، شاید تدابیر دیگری می سنجید تا بتواند از جان آنها دفاع کند و حداقل خودش مجبور نمی شد خودکشی کند. یا اگر جامعه ایرانی در اول دوره اصلاحات می دانست که آقای خاتمی قرار است تنها یک تدارکاتچی بشود، به خود زحمت 8 سال تجربه را نمی داد و گرفتار این فریب نمی شد.
● چهارمین فریب دروغ دیگری است که راست جلوه داده می شود:  نه تنها امکان رسیدن به آینده بهتری وجود دارد ، بلکه هزینه رسیدن به آن کمتر خواهد بود. فریب کاران می باورانند که  با هزینه کمتر به همان هدف می رسیم. اما واقعیت آنست که همچون داستان صوفی، در پایان، هزینه بسیار سنگین می گردد.  زیرا نه تنها نازیها جان فرزندان صوفی را گرفتند بلکه باری کشنده و خردکننده بر شانه های صوفی گذاشتند. در واقع صعود قدرت با تشدید خرابیها همراه است و تنها مقاومت در برابر آنست که می تواند خرابیهای آن را متوقف کند. هانا آرنت (Hannah Arendt) در کتاب آیشمن در بیت المقدس سخت از نخبه های یهودی در دوران جنگ جهانی دوم انتقاد می کند و از سانسور در باره این قسمت از تاریخ شکایت می کند. آنها هیچیک مردم یهود را دعوت به مقاومت نکردند بلکه آنها با تمسک به این طرزفکر که با همکاری، از میزان کشتار تا حدودی جلوگیری خواهیم کرد، با رژیم نازی همکاری کردند. در ازای نجات اقلیتی که امکان پیدا می کردند به فلسطین مراجعت بکنند، خود مقامات یهودی لیستی از همکیشانشان را به مقامات نازی دادند. آرنت می نویسد: «نا آگاه از الزامات وحشتناک این قرارداد، به نظر می رسد آنها فکرمی کردند اگر قرار است یهودیانِ قربانی را انتخاب کرد چه بهتر که این کارتوسط خود یهودیها انجام بگیرد. اما این روش یک اشتباه اساسی بود، زیرا از این به بعد، یهودیان در میان دو سنگ آسیاب، دو تا دشمن، قرار گرفتند: میان مقامات نازی و مقامات یهودی.... می دانیم این مسئولان یهودی که وسیله جنایتکاران شده بودند از چه احساساتی برخوردار بودند؛ آنها خود را با ناخدای کشتی ای مقایسه می کردند که درحال غرق شدن است و برای نجات آن مجبور هستند میزان زیادی از بار گران قیمت را  به دریا بریزند، و به ناجی ها  می ماندند که برای نجات 1000 نفر می باید 10000 نفر دیگر را قربانی کرد...»" آرنت اضافه می کند که از این مقامات کسی نخواسته بود راز لیست  قربانبان را نگاه دارد، این راز را خود مقامات یهودی نگاه می داشتند تا به تصور خویش مانع وحشت و هرج و مرج شوند. بدین ترتیب اکثر جامعه یهودی از تهدیدی که حیات او را نشانه رفته بود غفلت ورزید، و رژیم نازی توانست کشتارعظیمی را انجام دهد، بدون آنکه مقاومتی صورت بگیرد. آرنت به این نکته اشاره می کند که «هر جا یهودیان بودند، مسئولان یهودی هم بودند و این مسئولان به جز چند استثنا، بقیه به دلایل مختلف با نازیها همکاری کردند. تمام حقیقت اینست، که اگر ملت یهود سازمان یافته نبود و بدون رئیس بود، هرج و مرج برقرار می شد اما تعداد قربانیها به چهار و نیم تا 6 میلیون نمی رسید. اگر به رهنمودهای شوراهای یهودی گوش نمی دادند، پنجاه درصد یهودیان موفق می شدند فرار کنند. در مورد هلند، برای مثال، آرنت تاکید می کند که در این کشور «مقامات نازی ازهمکاری پلیس یهودی برخوردار شدند، ولی بلایی بر سر یهودیان آنجا آمد که از تمام کشورهای غربی، شاید به غیراز لهستان، مرگبار تر بود. سه چهارم یهودیان کشته شدند... این میزان کشتار گواهی می دهد بر میزان عدم توانایی برخورد با واقعیت یهودیان».
در مورد وطنمان ایران هم وضع همین  است، هر اندازه از عمر رژیم ولایت مطلقه فقیه می گذرد، میزان جنایات انسانی و خسارات مادی و معنوی که به بار می آورد، افزایش پیدا می کند. کدام هزینه کم شده است؟ مگر همه متفق القول نیستند که کشور در لبه پرتگاه است؟ در صورت عدم مقاومت، میزان هزینه ها می تواند به حدی برسد که جریان غیر قابل برگشت شود و کل جامعه اضمحلال پیدا کند. تاریخ گواه آنست که مقاومت همگانی چطور می تواند قدرت را فلج کند و شکست دهد و میزان «هزینه ها» را کمتر کند.  آرنت برای اینکه میان عواقب گزینه تسلیم- همکاری و مقاومت مقایسه ای انجام داده باشد، کشور دانمارک را مثال می زند. او می نویسد: «رفتار مردم و دولت دانمارک در برابر یهودیان تک بود. جا دارد تاریخ آن، در برنامه دروس علوم سیاسی دانشجویانی بیاید که می خواهند تاثیر برخورد براصل عدم خشونت و مقاومت منفی را در زمانی که دشمن از وسائل خشونت آمیز و به مراتب قوی تر برخوردار است، را مطالعه کنند. وقتی که آلمانیها مسئله ستاره زرد (ستاره ای برای شناسایی یهودیان) را مطرح کردند، دانمارکیها به سادگی پاسخ دادند پادشاه اول کسی خواهد بود که آنرا خواهد گذاشت. کارمندان عالی رتبه به اطلاع رساندند که اگر عملی علیه یهودیان صورت بگیرد، استعفا خواهند داد. ارتش آلمان چون نتوانست روی امکانات دولت و مردم دانمارک حساب کند، مجبور شد نیروی پلیس از آلمان وارد کند...  دولت دانمارک زمانی که خبردار شد که نیروهای آلمانی در صدد دستگیری یهودیان هستند، فوری آنها را مطلع کرد و به آنها کمک کرد مخفی شوند و به سوئد فرار کنند." از اینرو در دانمارک به یمن مقاومت دانمارکیها، یهودیان کمترین قربانیان را دادند.
● و پنجمین فریب این فریب است که شرکت کنندگان در این نوع انتخابات برای توجیه خود تبلیغ می کنند که می شود با استفاده از وسایل نامطلوب به اهداف خوب رسید؛ بنام آزادی می توان با استبداد همکاری کرد و بنام استقلال می توان تسلیم اشغالگر شد. اما ظاهرا مدافعان شرکت در انتخابات از این قاعده مسلم غافلند که هر هدفی وسیله متناسب خویش را می طلبد. هر راهی به جایی ختم می شود و این طور نیست که بتوان از هر راهی به مقصد واحدی رسید. برای عالم شدن، کسی وسیله دیگری غیر از آموختن علم نمی شناسد. برای برقراری آزادی نیز، نمی شود از وسائل غیر دمکراتیک استفاده نمود. شاید تا پیش از تجاوز نظامی امریکا به عراق، بخشی از جامعه ما و کل مخالفان صدام اعتقاد داشتند که با دخالت ارتش خارجی می توان به آزادی رسید، اما تجربه عراق خطا بودن این تفکر را به خوبی روشن کرده است. واقعا باید پرسید چگونه است کسانی که خود را آزادی خواه می دانند بر این باورند که ضمن التزام به ساختار" قانونی" ولایت مطلقه فقیه، تاسی از" خط امام" راحل و قدم گذاشتن زیر پرچم کسانی که پایه گذار استبداد بوده اند به هدف آزادی و استقلال می توان دست یافت؟ چنانکه تجربه نشان می دهد، دوره آقای خاتمی نه تنها قدرت ولایت مطلقه فقیه کم نشد که پر قدرت تر هم شد و حکم حکومتی "رهبر" فصل الخطاب هر تصمیمی گشت. باندهای مافیایی نظامی - مالی هم به قدری قوی شدند که توانستند آقای احمدی نژاد را بر همگان تحمیل کنند و آقای خاتمی و وزیر کشورش حتی جرات نکردند به تقلبات گسترده در انتخابات اعتراض کنند. و محصول دولت خاتمی این دولت فعلی شد که نیروهای نظامی- پاسدار، بسیجی- اکثریت مجلس و پستهای اداری و اقتصاد کشور را در نمایشی که به رهبری اصلاح طلبان و از طریق صندوقهای رای صورت می گرفت، قبضه کنند.
   روشن است قبول شرکت در بازی قدرت، متضمن قبول این دروغ است که رسیدن به آینده بهتر در گرو تصمیم و اختیار قدرت است نه در گرو امکانات، فعالیت و کوشش خویش. این پذیرفتن، خود عاملی از عوامل  غیر قابل تحقق شدن آینده بهتراست. صوفی در ماجرا وارد شد به امید آنکه قدرت حاکمه به قولش عمل می کند. اما هیچ وسیله ای نداشت تا او را وادار به رعایت قول کند. به یاد می آورم که در اوایل دوره اصلاحات بود که آقای یوسفی اشکوری بعد از کنفرانس برلین به پاریس آمده بود. درجلسه ای تبعیدیان و مهاجران  را به بازگشت به ایران دعوت کرد. اما او، نه اختیار نیروی قهریه رژیم را داشت و نه اختیار قوه قضائیه را. خود او، در بند همین خوش خیالی، به ایران بازگشت و چند سالی گرفتار زندان شد. حال هم ملاحظه می کنیم که کاندیدهای اصلاح طلب مردم را به شرکت وسیع در انتخابات دعوت می کنند ولی تا به حال هیچیک نگفته اند چه امکاناتی دارند تا از رای مردم صیانت کنند. آقای کروبی از چه امکانات جدیدی، بغیر از اینکه قول داده است شب شمارش آرا خواب نرود، برخوردار است که 4 سال پیش برخوردار نبود؟ و اگر تقلب بشود که می شود، چطور می خواهد رژیم مافیاهای مالی – نظامی را وادار کند تقلب نکند؟ و اگر کرد چگونه و با چه سازوکاری می شود رژیم را به رسیدگی بی طرفانه و یافتن تقلبها و تصحیح نتایج انتخابات وادار ساخت؟

*پیامدهای تسلیم به شرکت در انتخابهایی که قدرت تحمیل می کند:
    اولین پیامد و شاید بدترین آن، ایجاد و تقویت روحیه شکست و ناتوانی است که آدمی را به موجودی کزکرده، قضا قدری و تسلیم بدل می کند و انسان را به مرور به کاستن از خواسته های به حقش معتاد می کند. چنین انسانی به تدریج راضی به «حداقلی» می شود که آنهم هر روز سیر نزولی دارد. صوفی که اول به امید نجات یکی از فرزندانش، وارد پروسه" انتخاب" قدرت تععین کرده می شود، به مرور زمان متوجه می شود که تصمیم گیرنده، یعنی قدرت مطلقه، به خاطر ماهیتش به هیچ عهدی پایبند نیست، و این تسلیم پذیری به آن حد می رسد که زمانی تنها خواسته صوفی این می شود که "حداقل" از سرنوشت فرزند باقی مانده اش باخبر شود که آن را هم از او دریغ می کنند. پتن در فرانسه با اینکه بدان مفتخر بود که مانع از پیشرفت آلمانیها به جنوب فرانسه که به آن منطقه آزاد می گفتند، شده است، در مقابل  تصرف این منطقه، سکوت کرد. ما همان روند را در اصلاح طلبان درون حاکمیت می بینیم. به قدری خواسته ها و امیدهایشان تنزل کرده است که خود را ناچار می بینند بین آقای میرحسین موسوی و آقای کروبی یکی را انتخاب کنند و قبل از آن، از آقای رفسنجانی که روزی شکستش را در انتخابات مجلس جشن می گرفتند، دفاع کنند. در این میان، داستان کسانی هم  که در حاشیه حاکمیت هستند، عبرت آموز است:  چند ماه قبل از انتخابات اعلام کردند که با نامزد خود وارد انتخابات خواهند شد، بعد با نامزد شدن آقای خاتمی کاندیدای خود را فراموش کردند و ازآقای  خاتمی حمایت کردند و با کناره گیری او، حالا  حامی آقایان موسوی و یا کروبی شده اند.
    دومین پیامد شرکت در انتخاب تحمیل شده توسط قدرت، از بین رفتن توان مقاومت است. تا زمانی که انسان یا ملتی در این توهم است که با تسلیم می تواند به آینده ای بهتر دست یابد، شکست و نرسیدن به این آینده بهتر را در عدم مقاومت خویش نمی بیند، بلکه آن را در تسلیم نشدن به اندازه کافی و در عدم توانایی خویش در انطباق پذیری با مقتضیات قدرت می بیند. تا زمانی که صوفی در اردوگاه بود، تمام سعی خویش را کرد تا خود را با توقعات قدرت منطبق کند تا شاید قدرت به او ارفاق کند و فرزندش از مرگ نجات پیدا کند، اما سرانجام  متوجه شد که تمام اینها خیالاتی بیش نبوده است. صوفی، دوستی داشت که عضو جبهه مقاومت در اردوگاه بود و دائما او را به مقاومت تشویق می کرد. اما صوفی همیشه پاسخ می داد تو بچه نداری، من بچه دارم، من نمی توانم! اما، صوفی، پس از دست دادن همه چیز،  دائمآ خود را سرزنش می کرد که چرا در صدد مقاومت بر نیامده و حتی یک عمل که بتوان مقاومتش خواند، انجام نداده است. او نمی دانست وقتی انسان تصمیم گرفت خود را با قدرت تطبیق دهد، بایستی دائما طبق توقعات آن عمل کند و در فضائی که قدرت می سازد خود را زندانی کند. همین وضعیت برای آلمانی های دارای وجدان نیز رخ داده است. بسیاری از آلمانها که شهرهای سوخته و خانواده های متلاشی شده خود و دوستانشان را تجربه کرده بودند، سالهای سال با این عذاب وجدانی خردکننده به سر کردند که چرا در آن ایامی که هنوز هیتلر بر همه سرنوشت آنها غالب نشده بود، مقاومت از خود نشان ندادند تا کشورشان این قدر ویران نشود؟ اصلاح طلبان نیز دچار همین سرنوشت شده اند. در زمان زمامداری آقای خاتمی، او هرگز از جنبشهای مدنی حمایت نکرد و پس از فاجعه 18 تیر1378، دانشجویان را به تسلیم دعوت کرد. و شماری از اصلاح طلبان شکست خویش را زیر سر « تندرویها» می دانند. غافل از این که ورود به چنین بازی، محکوم کردن خود به همیشه باختن است. آنها باختند و باختند تا دولت به احمدی نژاد برسد.
   سومین پیامد  عمل کسانی که تسلیم این نوع انتخابات می شوند این است که این افراد برای توجیه عملشان، ناگزیر می شوند کسانی را که به این انتخاب تن نمی دهند،  بی ارزش و حتی خطرناک بخوانند. نه تنها عدم شرکت در نمایش انتخابات، مساوی می گردد با رویاپروری، غیر واقع بینی، ایده آلیستی، افراطی گری، فعل پذیری، انقلابی گری، بی تفاوتی و یا کار یک عده خارجه نشین بی درد، بلکه حتی شکست شرکت در انتخاب تحمیل شده را به گردن کسانی می گذارند که حاضر نشده اند در این بازی قدرت وارد بشوند. بدین ترتیب، حکومت آقای احمدی نژاد حاصل شکست 8 سال حکومت «اصلاحات» نیست، حاصل صحه گذاشتن آقای خاتمی و حکومتش بر تقلبات عظیم در انتخابات نیست، بلکه حاصل فراخوان دعوت کنندگان به تحریم است یا حاصل بی تفاوتی مردم، بی سوادی مردم، خرافه گرایی مردم...است!؟
   پیامد دیگر شرکت در این نوع انتخابات تضعیف اخلاق درجامعه است. یعنی سست کردن اعتقاد به اصول و روش کردن  شجاعانه اصول اخلاقی زیست است. همه می دانند که قدرت اخلاق نمی شناسد. تنها منافع می شناسد. کسانی  که وارد چنین بازی ای می شوند و به پروسه انتخاب در دایره قدرت تن می دهند، این عملشان به تضعیف اصول اخلاق و انسانیت در سطح کل جامعه منتهی می شود. صوفی برای «نجات حداقل یکی از فرزندان»، در جنایت نازیها شریک می شود و یکی از فرزندانش را به قتلگاه می فرستد. این فاجعه انسانی، اخلاقی، نه تنها فرزند دیگر را نجات نمی دهد بلکه توان ادامه حیات را از خود صوفی نیز می گیرد. در وطنمان، همه از سقوط اخلاق صحبت می کنند. اما کسانی که در بازی قدرت شرکت می کنند، مسئولیت بزرگی در انحطاط اخلاق دارند. آقای خاتمی ابایی ندارد به کشورهای خارج برود و درس "برخورد تمدنها" را بدهد، در صورتی که در وطنش، کسی از زبان او مخالفت با جنایت رژیم و محکوم کردن آنها را هرگز نشنیده است و بنا بر قول او، جنایتکار رژیم، آقای لاجوردی ، "سرباز سخت کوش انقلاب و خدمتگزار مردم" می شود. آقای مهندس موسوی که نخست وزیر یکی از سیاه ترین دوره های تاریخ ایران است، که نسلی را یا به جوخه های اعدام سپردند و یا درمیدان های مین بقتلگاه فرستادند، حال صحبت از حقوق شهروندی می کند. نه تنها، هیچ مسئولیتی، در این نسل کشی قبول نمی کند که توجیه هم می کند. از ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر دفاع می کند و درباره کشتارهای سالهای 60 می گوید که در آن موقع دولت مظلوم بوده است و بناچار در مقابل «منافقین» از خود دفاع می کرد. این سقوط اخلاقی انسانها را بجایی می کشاند که آقای موسوی، کروبی و رفسنجانی که در شمار بانیان استبداد مطلقه هستند، و روزی آنها بدترینها بودند، حال پرچمدارکرامت انسان....و بهترینها شده اند!! اما اگر این روند ادامه پیدا کند، باید در انتظار آن باشیم که بدتر از آقای احمدی نژاد پیدا شود تا روزی هم او بهترین گزینه گردد...  استبداد تاب تحمل انسانهای آزادیخواه و حق طلب را ندارد ،زیرا آنها براصول  و مبانی ارزشهای اخلاقی و فضیلتهای انسانی برای بازیافت و تحصیل حقوق انسانی و ملی بطور استوار و پیگیر ایستاده اند و سعی دارد آنها را بشکند و هم رنگ خود بکند. در استبداد، ارزش و ضد ارزش هر روز جا به جا می شوند و محتوای ارزشها و معانی کلمه ها از بین می روند. اما جامعه ای که به بازیهای استبداد تن داد و در آن شرکت کرد، به طور مسلم، دچار سقوط اخلاقی می گردد. زیرا در آن جامعه، میزان قضاوت، حق نیست و میزان، حقی که با مکان و زمان تغییر نمی کند، نیست. میزان قضاوت، را «بدترین» یعنی قدرت تعیین می کند. آقای احمدی نژاد که رئیس جمهور ولی فقیه است، میزان خوب و بد شده است. و اینچنین است که حتی رژیم شاه هم جز بهترینها می گردد و بخشی از مردم برای روح رضا شاه دعای رحمت می فرستند و گاه از قول نسل جوان شنیده می شود که از پدر و مادرشان انتقاد می کنند که چرا انقلاب کرده اید که حالا ما بهای آن را بپردازیم. گویی که ایران در رژیم شاه بهشت برین بوده است....بدیهی است هرگاه، در جامعه ای، افرادی که بانی استبداد شده اند و در کشتارها یا نقش داشته اند یا در برابر آنها سکوت کرده اند، بهترینها تلقی شوند، آنها که در مقابل استبداد ایستاده و مبارزه کرده اند، جنایتها، اعدامها و شکنجه ها را افشا کرده اند و بخاطر مقاومتشان یا اعدام شده اند و یا در تبعید گاههای خارجی یا داخلی بسر می برند، «آرمان گرا» و... توصیف می شوند؟ آیا افرادی آرمانگرا، رویا پرور، ساده لوح و یا افراطی بوده اند و هستند....؟ وچنین است که در زبان بعضی از اصلاح طلبان، آقای ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور منتخب مردم ایران، بهتر بود با آقای خمینی سازش می کرد، کوتاه می آمد، تا بالاخره اوضاع درست می شد. اما آنها هیچوقت نمی گویند مشخصاً در مورد چه اموری باید کوتاه می آمد، در باره اعدامها، شکنجه ها، بستن مطبوعات، معامله مخفی با امریکا، ادامه جنگ، فسادها و...؟ اما او، به قیمت چشم پوشیدن از مقام ریاست جمهوری و جان و مال، برای دفاع از حقوق مردم ایران، مبارزه را ادامه داد. آیا فرقی بین آقای موسوی و آقای منتظری نیست؟ در مورد کشتار سال 67، یکی سکوت کرد و حال می گوید ربطی به من نداشت، من مسئولیتی در قوه قضائیه نداشتم و دیگری با اعتراض و افشا کردن این کشتار از قائم مقامی رهبری گذشت و متحمل تبعید داخلی گشت. این چنین است که می بینیم در ایران، آرمانگرائئ ضد ارزش می شود و در مقابل «واقعیتگرایی» که معنائی مشخص ندارد، ارزش می شود. به خاطرهمین است که مبارزان راه آزادی و استقلال چه توسط رژیم و چه توسط کسانی که در بازی انتخابات رژیم شرکت می کنند شدیدا سانسور می شوند زیرا این افراد آینه رسوایی آنها هستند. حال اگر دو کاندیدای اصلاح طلب صحبت از کرامت انسان، لغو اعدام کودکان و ....  می کنند نتیجه سالها مبارزه تلاشگران راه استقلال و آزادی و مدافعان حقوق بشر است و ناشی از فشار جامعه و مطالباتش می باشد.
   در پایان، مایلم به خوانندگان عزیز این مطلب را یادآور شوم که قصدم از این نوشته قضاوت در مورد اشخاص نیست. می دانم بسیارند کسانی که اگرچه ترجیح می دهند در انتخابات تحمیلی شرکت کنند، ولی در صداقت و وطن دوستی آنها هم شکی نیست. قصدم در اینجا فقط برشمردن پاره ای از پیامدهای سنگین راه و روش کسانی است که هرچند دل در گرو ایرانی آباد و آزاد و سرفراز دارند، ولی گویی در چنبره اندیشه های فایده گرایانه به تبعات درازمدت این کار خویش توجه لازم را مبذول نمی دارند. برای نظام ولایت مطلقه فقیه، آنچه که اساسی است اینست که با شرکت مردم در انتخابات، رژیم در خارج از کشور مشروعیت داشته باشد. بدین خاطر است، که به سایتها و روزنامه ها، بخشنامه صادر شده است که صحبت از تحریم انتخابات ممنوع است. و کسانی که از تحریم انتخابات دفاع کرده اند، دستگیر و زندانی شده اند. تحریم انتخابات نه دعوت به انفعال است نه بی تفاوتی، نه عملی مقطعی. تحریم، سر آغاز فصلی جدید است. گواهی دادن بر تغییر یک روحیه است، یک طرز فکر است. فکری که متوجه فریبکاری ولی فقیه و قدرت استبدادی است و متوجه شده است که برای رسیدن به استقلال و آزادی و کرامت انسان، جز با نه گفتن صریح و شفاف به نظام ولایت مطلقه فقیه، راه دیگری نیست. تحول روحیه تسلیم به روحیه مقاومت راه رهایی است. روحیه ای که به توانایی خود اتکا می کند و تغییر و تحول را نتیجه عمل خود می داند. آنچه رژیم را می ترساند اینست که خود نظام ولایت مطلقه فقیه، و نه مهره ای از آن، مانند آقای احمدی نژاد، به عنوان عامل فاجعه شناخته شود و با آن مبارزه گردد. با تغییر روحیه، جامعه، اخلاق، پایداری، دفاع از  منزلت و کرامت انسان، آزادی، استقلال را در عمل انسانها و نه در قیاسهای صوری، می بیند و موضوع قضاوت می کند. در آن زمان، بهترینهای واقعی جامعه ما، انسانهایی که عمری الگوهای اخلاق، پایداری، جوانمردی و از مبارزان خستگی ناپذیر راه استقلال و آزادی بوده اند و هستند، در وطنشان، فرصت خدمت به مردم را  باز خواهند یافت.