lundi 26 septembre 2011

ارزیابی جنبش سبز.خط استقلال و آزادی روشی که به جامعهٔ ایرانی در طول این سی سال و قبل از آن پیشنهاد کردند،جنبش همگانی بوده است. جنبش همگانی یا جنبش کاوه ای رنگ ندارد

http://www.youtube.com/watch?v=19pa9IxuZSo&feature=player_embedded
آقای بنی صدر : نخست ببینیم در طول این سی سال، چه گرایشی این شیوه از مبارزه را تبلیغ کرده است. این یک سوأل مهمی است که شما در مقام روزنامه نگار می باید که دنبال کنید، بیابید. چرا؟ به لحاظ اینکه وقتی یک کاری شدنی بوده، اگر همه همین روش را از آغاز  تبلیغ کرده بودند، مشخصات این جنبش شناسایی می شد، و لوازمی که برای موفقیت لازم داشت تدارک می شد، و ایران خیلی زود آزاد می شد. متأسفانه در طول این سی سال، یک گرایش های زورمداری، راه حل را در این می دیدند که از طریق قدرت خارجی عمل کنند. می دانید که گرایش هایی هستند، تبلیغ این را می کردند که آقای بوش بیاید روی ایران بمب بریزد. و یک گرایش های دیگری روش مسلحانه با حمایت قدرت خارجی را شیوه کرده بودند. اصلاح طلب ها هم عمل در درون رژیم را[شیوه کردند]. و حداکثر تفاوتی را که با آن اقتدارگرا ها پیدا کردند این بود که مردم بیایید در انتخابات شرکت کنید و آن امور را به دستور معروف فشار از پایین و معامله در بالا [عملی سازیم]. از این بالاتر نرفتند. از دید من آنهایی که در خط استقلال و آزادی بودند، و می خواستند ولایت یا حاکمیت جمهور مردم برقرار بشود، اینها روشی که به جامعهٔ ایرانی در طول این سی سال، همانطوری که قبل از این سی سال در دورهٔ شاه هم پیشنهاد کردند، روش جنبش همگانی بوده، چون به ضرورت غیر خشونت آمیز، بلکه خشونت زدا می شود. خوب، حالا این جنبش رخ داد، معلوم شد که این دیدگاه درست تر وضعیت را دیده است. به این دلیل که بین این چه باید کرد ها که در طول این سی سال به جامعهٔ ایرانی عرضه شده اند، آن چه باید کردی راه بجایی می تواند ببرد که هدف را حاکمیت جمهور مردم، و روش را جنبش همگانی می کند. و معنای رخداد جنبش همگانی اینست که این شدنی بود. آنهایی که می گفتند نه، این شدنی نیست و چه و چه و چه، مردم ایران دیگر تکان نمی خورند، و اینها ... آقای لیمونادی: همینطور است، قبل از ٢٢ خرداد[١٣٨٨] احساس خمودگی در مردم دیده می شد. آقای بنی صدر: ببینید،  احساس خمودگی در مردم دیده می شد، تصوری است که از بیرون به آن مردم وجود داشت. و خود این وجود خمودگی گویای این است که آن جامعه چشم انداز آن هدفی که حرکت را می طلبد، نمی دیدند. خود جنبش می گوید بمقداری که دیدند، به حرکت آمدند. یک توضیحی من راجع به تاریخ ایران داده ام. تاریخ جنبش های موفق در ایران. آن جنبشی که در شاهنامه به اسم جنبش کاوه توصیف می شود، چه عوامل داشته است؟ چون شاهنامه در عین اینکه یک بررسی کاملی است از قدرت، قوانینی که قدرت از آنها در ایجاد و انحلال پیروی می کند، آنچه را که بیان می کند، تحول تاریخ ایران را بازگو می کند، از دوران اساطیری تا امروز. یعنی الان هم اگر شما بخواهید جنبش کاوه را با جنبش امروزی بسنجید، می بینید آن عواملی که در آن بوده، آیا در این جنبش هم هست یا نه؟ می توانید بفهمید که الان این جنبش امروز موفق می شود یا نمی شود. البته این جنبش امروز یک عامل مهم دیگر هم پیدا کرده که آن زمان این عامل، آن نقشه را نداشته است. خوب، در آن جنبش، یکی محل عمل بوده است. اگر کاوه می آمد و به ضحاک می گفت که من در محدودهٔ تو یک اصلاحاتی می خواهم بفرمایید، یک مقدار از مغز سر جوانان که مارهای شما می خورند، تخفیف بدهید، شکست خورده بود. چرا؟ به دلیل اینکه قدرت زیادت طلب است. قدرت نمی تواند از آنچه که دارد، کم کند. بمحض اینکه شروع به کم کردن بکند، انحلال خود را پذیرفته، از بین می رود. پس چون زیادت طلب است و شما هم در محدودهٔ او هستید، و آن قدرت بر شما حاکم هست، یک پس کردنی به تو می زند، می گوید برو کشکت را بساب. من سر سوزنی کوتاه نمی آیم. همین حرفی که آقای خامنه ای زد. پس این جنبش کاوه پیروز شد، یک دلیلش اینکه بیرون حاکمیت استبدادی ضحاک این جنبش محل پیدا کرد، و برداشتن این حاکمیت را هدف قرار داد. این یک عامل است. عامل دوم...، اینکه حالا این را برداشتی، چه می خواهی جایش بگذاری؟ بسیاری می گویند در انقلاب ایران، مردم می دانستند چه نمی خواهند، و نمی دانستند چه می خواهند. دروغ است. ممکن نیست یک جنبشی به پیروزی برسد، بداند که چه را نمی خواهد و نداند که چه چیزی را می خواهد. خوب، اگر نداند که یک خلائی هست، جنبش آنجا می ماند، تا وقتی که بداند که چه را می خواهد. اگر نداند چه را می خواهد، آن وضعیتی که بر ضدش قیام کرده سر جای خودش می ماند، جنبش هم فرو می خوابد. آقای لیمونادی: بر این مبنا است که می گفتند هدف این بود که شاه برود، حالا هرچه شد، شد. آقای ابوالحسن بنی صدر: نه، نه، همچنین چیزی محال است. نخیر، آن بار می گفتند شاه برود، و فکر می کردند که مصدقی ها کشور را اداره می کنند، آقای خمینی هم به قول خودش وفا می کند، می رود قم به کار خودش می پردازد. خوب، این آقا به عهد خودش وفا نکرد، و در واقع کودتا بعد از کودتا، شد این رژیم. نه اینکه مردم نمی دانستند چه می خواهند. نه، می دانستند چه می خواهند. چه جوری ٧٦ در صد به من رأی دادند؟ پس می دانستند که چه می خواهند؟ به هر حال، آن جنبش کاوه ضحاک را می خواست بردارد، که را بجایش بگذارد؟ فریدون را، با آن توصیفاتی که شاهنامه می کند از رهبری که او داشت، شاهی که او بود. این دومین عامل. جانشین تکلیفش معین نباشد، جنبش تا یک جائی به حالت اعتراض می آید، از آن نمی تواند عبور کند. برای اینکه برای آنکه می خواهد بردارد، جانشین ندارد. این دو تا. در آن جنبش، در شاهنامه می بینیم ضحاک نه، فریدون آری، پس محل عمل هم بیرون رژیم. خوب، چه روشی بکار بردند؟ آیا کاوه رفت مثلاً، یک سازمان نظامی تشکیل داد؟ آمد جنگ مسلحانه کرد؟ نه، یک جنبش همگانی کرد. پیشبند آهنگری اش را پرچم کرد، و مردم را به جنبش همگانی فرا خواند، و مردم هم به جنبش همگانی آمدند و کاخ آقای ضحاک را در میان گرفتند، یعنی قلمرو حاکمیت ضحاک را از آن خود کردند. مثل انقلاب ایران که همینطور شد. کردند،کردند، تا رسید به کاخ آقای ضحاک. واردش شدند. آن قلمرو را از او گرفتند، خودش هم ماند تک و تنها، چاره ای نداشت جز اینکه تسلیم شد، زندانی بردند. اول خواستند بکشند، بعد بقول شاهنامه این پند را به فریدون داد که او را در کوه، در دماوند زندانی کن. چون او وقتی هست، جامعه می داند که از چه خلاص شده است. وقتی او را حذف کردی، مردم نمی دانند...، بعد از مدتی یادشان می رود که در چه مصیبتی بودند. خوب، اینهم چه شد؟ روش. درست؟ این سه تا عامل. خوب، همهٔ اینها ناچار در یک بیانی، در یک اندیشهٔ راهنمایی، اظهار می شدند. و اینطور که در شاهنامه می خوانیم، این جنبش، ضحاک را بیگانه می دانسته است، و جنبش بر ضد او را در واقع بازیافت استقلال و بنابراین آزادی خود بعنوان ایرانی تلقی می کرده است. و این عامل مهم چهارم بود. این چهار تا عامل در آن جنبش بوده است. در زمان ما، در این زمان، حاکمیت مردم، مسئلهٔ روز است. این مردم اند که باید حاکمیت پیدا کنند. نه اینکه حاکمیت با مردم، ضحاک نباشد، فریدون باشد. نه، خود مردم اند که الان می خواهند حاکمیت خویش را تصدی کنند . برای اینکه می خواهند وارد دوران استقلال و آزادی و دموکراسی و رشد بشوند. پس یک عامل پنجمی هم اضافه شده است. خوب، حالا ببینیم در جنبش ما، در جنبش مردم ایران، از این پنج تا عامل، کدام ها، به چه مقدار وجود داشته است؟ عامل اول که محل مبارزه و جنبش باشد، دچار یک ابهام بزرگ است. یعنی یک سرش درون رژیم است، می خواهد هم همانجا بماند. می گوید قانون اساسی بدون تنازل. یک بدنهٔ اجتماعی هم دارد که بیشتر جوانها هستند، از آن محدوده بیرون آمده اند، صریح و راست می گویند ولایت فقیه نمی خواهیم. خوب، پس یک گیر عمده اش این است. گیر دوم دارد، تکلیف رهبری که جانشین این رژیم بشود هم، معلوم نیست. چون شما وقتی می گویید که جنبش سبز، اولاً به آن رنگی می دهید. درست؟ خوب، مردم ایران یک رنگ اند؟ اولاً که همهٔ این رنگ ها را در تاریخ ایران، ایرانیان امتحان کرده اند. سبز جامه داشته اند، سیاه جامه داشته اند، سفید جامه داشته اند، سرخ جامه داشته اند، رنگ های دیگر هم داشته اند. درست شد؟ اینها یعنی یک گروه معینی از جامعه، نه جمهور مردم. جمهور مردم همه رنگ است. رنگ های گوناگون. در دموکراسی اصل بر کثرت گرائی است. همهٔ رنگ ها آنجا است. اینها روز اول گفتند سبز، و تصریح هم کردند آنهایی که با اصل نظام مسئله دارند، بیرون. آنهایی که با این اصلاح طلبان ناسازگاری دارند هم، بیرون. یواش یواش دیدند که گویا کسی دیگر باقی نمی ماند. اینجوری خودشان می مانند و خودشان. پس آمدند گفتند که نه، همه می توانند درون جنبش باشند. اگر همه می توانند درون جنبش باشند، پس این رنگ چیست تو به آن داده ای؟ اشتباه کردی. روز اول باید می گفتی که این جنبش مال جمهور مردم است، هدفش هم استقرار حاکمیت یا ولایت جمهور مردم است. خیلی راحت می شدی.
قسمت دوم این مصاحبه:
http://www.youtube.com/watch?v=-ZtbtYQJYrg&feature=related

mardi 20 septembre 2011

سید محمود طالقانی: به همین منوال پیش برود، مستبدین، مستبد هایی، بر ما و بر همهٔ ما مسلط خواهند شد

آقای محمود طالقانی: ... به همین منوال پیش برود، مستبدین، مستبد هایی، بر ما و بر همهٔ ما مسلط خواهند شد. این محیط سِلم، این محیط آزادی را اگر قدردانی نکردیم، محیط عُقده گشائی، محیط عناد، بهم ریختگی، موضع گیری قرار دادیم، همانطوری که قرآن در این آیات اشاره می کند، نتیجه اش پیدا شدن مستبدینی است. همانطوری که در تاریخ گذشتهٔ ما بوده است، و در تمام ادوار تاریخی، دیگر رحم به صغیر و کبیر ما نخواهند کرد. در چنین محیطی است که یک انسان خودخواهی، و در عین حال باهوش و زرنگی سر بیرون می آورد. از چه راه مردم را می فریبد؟ از طریق وعدهٔ آب و نان. وَمِنَ النَّاسِ [مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ]{بقرة، آیهٔ ٢٠٤: و از مردم كسى است كه گفتار او در بارهٔ زندگى دنيا مايهٔ اعجاب توست[مايهٔ شیفتگی توست] و خدا را بدانچه كه در دل دارد[به درستی اعتقاد خويش] گواه مى‏گيرد، و حال آن كه او لجوج‏ترين دشمنان است}، خوب دقت کنید، بعضی از مردم اند که وقتی با شما مواجه می شوند، سخنرانی می کنند، شعار می دهند، گفتهٔ آنها شما توده های مردم را فریفتهٔ خود می کند. وعدهٔ آب و نان، وعدهٔ مسکن، وعدهٔ آسایش، در چنین محیطی. این انسان برای رسیدن به هدف، همه جور وسیله را توجیه می کند. دین را به استخدام می گیرد. شرف و انسانیت را به استخدام خود می گیرد. دروغ می گوید. فریب می دهد. خدا را شاهد می گیرد که من دلسوزترین مردم در حق شما ملت هستم. خدا را شاهد می گیرد بر اینکه من می خواهم این مملکت را نجات بدهم. یک رضا خانی، یک آریامهری، و امثال اینها. ولی روحیه اش، لجوج ترین، کینه ورز ترین مردم است نسبت به خلق.تا وقتی سوار کار نشده، وعده می دهد. همین که سوار شد، دیگر به هیچ چیز رحم نمی کند.

vendredi 9 septembre 2011

حق ثبت در حافظه تاریخی و حق شناخت گذشته، از بزرگترین حقوق است.اگر گذشته را نشناخته و به تجربه اهمیت ندهیم، باز هم اشتباه خواهیم کرد

خانم عذرا حسینی(بنی صدر)، ١٥تا ٢٨ مارس ٢٠١٠ :
میشود گذشته را فراموش کرد ؟میشود بر آن خطی سیاه کشید و بخاکش سپرد؟

این روزها زمزمه ای همه جا گیر بگوش می خورد: گذشته را باید فراموش کرد. گذشته مربوط به گذشته است، هرچه بوده تمام شده، حال را باید چسبید، آینده را نباید فدای گذشته کرد. تفحص در گذشته، دردی را دوا نمیکند و جز ضربه زدن به حرکت مردم و آینده، نفعی در بر نخواهد داشت .

با خود گفتم راستی گذشته از چه زمان شروع میشود؟ مرز آن کجاست، آن مرز را چه کسی تعیین میکند؟ آیا گذشته از دیروز شروع میشود، از ماه پیش از سال پیش، از ده سال پیش از کودتای خرداد شصت، از انقـلاب 57 از ملی شدن صنعت نفت، از مشروطیت؟ آخر گذشته ملت ایران بسیار طولانی و دراز است. چند هزار سال قدمت تاریخی دارد. از چه زمان باید با آن وداع کرد؟ نادیده اش گرفت؟ به خاکش سپرد؟ و گفت که اصلا وجود نداشته است؟!. مثلا می شود مرگ دلخراش و فجیع ندا آقا سلطان که صفحه تمام تلویزیون های جهان آن را پوشش داد و دنیایی را تکان داد و گریان کرد و سمبل جنایات رژیم جمهوری اسلامی گشت را گفت که مربوط به گذشته است و باید آن را از یاد برد؟! سرکوب وحشیانه و ددمنشانه مردم بیگناه را در روز عاشورای حسینی چطور؟ میشود آن را از خاطره ها زدود و چشم ها را بر آن بست؟

هجوم به خوابگاه دانشجویان و ضرب و شتم و دستگیری و زندانی کردن آنها و یا قتلهای دلخراش و جراحت بار زنجیره ای را چطور؟ کشتار سال67 را چطور؟ جنایات و محاکمات و اعدامهای 30 خرداد 60 را چطور؟ نمایشات تلویزیونی آن دوره را ،شکنجه کردن ها، اعتراف گرفتن های زیر شکنجه،گروگان گیری را،که نتیجه اش این شد که مدت 30 سال مردم ایران به گروگان امریکا در آیند و از بابت این عمل نا بخردانه، میلیاردها دلار ضرر عاید مردم ایران شود را چطور؟و جنگ هشت ساله را ؟ اعدامهای بدون محاکمه سران رژیم شاه و هویدا را در اوائل انقلاب چطور؟ و قس علٍیهذا...

متاسفانه این فهرست بسیار طولانی است. آخر چطور میشود گفت گذشته ای وجود نداشته و اهمیت ندارد؟. آخر مرز این گذشته را چه کسی تعیین میکند که تاکجا میشود به عقب باز گشت و از کجا باید آن را پاک کرد؟ آیا میشود از گناهان مسئولان نا بسامانیها،کشت و کشتار ها، جنایات وحشی گری ها، ارعاب و اعدامها، سرکوب ها وقتل وغارت ها ودزدی ها، به هر زمانی که مربوط شوند بسادگی گذشت و چشم پوشید؟

اگر این استدلال را پذیرا شویم، لابد به فرض آنکه آقای خلخالی هم حیات میداشت و زنده بود ایرادی نبود. اگر ایشان هم پرچم آزادی و استقلال و کرامت انسانی را در دستهای خون آلودش باهتزاز در می آورد و در صف اول مبارزه قدم به میدان میگذاشت و از طرف کسی هم نمی باید اعتراضی میشد ! به این عنوان که گذشته گذشته است !

همچنان که بقرار مسموع، این روزها آقای هادی غفاری نیز با وقاحت تمام پا بعرصه مبارزه با استبداد گذاشته و نغمه آزادی سر میدهد. انگار که همین شخص نبودکه روز 30 خرداد 60 وقتی مردم به اعتراض علیه کودتا بر علیه رئیس جمهوری قانونی کشور به خیابانها ریختند و خیابانها را مملو از جمعیت کردند، با ده ها تن موتور سوار مسلح و چماقدار، به جان مردم نیفتاد و خیابان ها را قرق نکرد و نفس کش نطلبید و هر کس را که فریاد آزادی سر داد، سرکوب و روانه زندانهای مختلف نکرد!. آیا مردم معترض آنروز، جز در پی حمایت از رائی که داده بودند، بودند؟.

آیا حسین نواب صفوی، تحلیل گر و از سرمقاله نویسان روزنامه انقلاب اسلامی را که به جوخه اعدام سپردند، جرمش جز این بود که دست به قلم زده، به نقد از اوضاع روز، دزدی ها، جنایات و خیانت ها پرداخته بود؟ او هم در چهارچوب قانون اساسی به اعتراض پرداخته و از حق آزادی بیان و آزادی مطبوعات شناخته شده در قانون اساسی استفاده کرده بود و به افشای زد و بندهای مخفیانه برخی از دست اندرکاران رژیم با خارجی ها پرداخته بود. آیا او را جز بخاطر افشاگری هایش و حمایتش از رئیس جمهوری قانونی کشور، به جوخه اعدام سپردند؟ آیا هزاران نفر دیگر از مردم بیگناه را فقط بخاطر دگر اندیشی تفاوت های دینی ومرامی و قومی جانشان رانگرفتند و در قبرستانهای بی نام و نشان بخاک نسپردند؟ آیا رفتار آنهایی که این ها و هزاران زجر و درد و جراحات وناکامی های ناشی از این کشتارها را بوجود آوردند و خانواده های زیاد و مادران بیشماری را داغ دار و بی سرپرست کردند و روانشان را پریشان ساختند، می شود گفت مربوط به گذشته است؟ می شود درد این خواهران و پدران و فرزندان ستم دیده را فراموش کرد؟ اگر بنا بر فراموشی است، چرا جنایات شاه سابق را فراموش نکنیم؟و طرفداران او را از این حق محروم سازیم که آنها نیز علم آزادی را بدست گیرند و بگویند، گذشته گذشته است!. خصوصا که پسر شاه سابق، در زمان وقوع جنایات پدر کودکی بیش نبوده و شخصا نمی توانسته در جنایات پدر شریک باشد. اگر این فراموشی را به دوران سلطنت پهلوی تسری ندهیم مثل اینست که قبول کنیم جنایاتی که بدست رژیم شاه شده، با جنایاتی که در زمان خمینی بوقوع پیوسته، در نوع خود متفاوتند!. جنایات رژیم شاه، بد بوده چون به اسم مدرنیسم انجام میشده و جنایات خمینی مبارک بوده چون به اسم اسلام انجام میشده است. خونی که رژیم شاه ریخته خون بوده، ولی خونی که خمینی بزمین ریخته، خون نبوده است. اگر رژیم شاه ثروت های کشور را به تاراج داده، مطبوعات را سانسور کرده، اقتصاد ایران را وابسته به صدور نفت کرده، مذموم بوده، ولی انجام همین کارها از سوی خمینی، محبوب بوده است!.

این یک بام و دو هوائی از باب چیست؟ آیا این ناشی از تقسیم به خودی و غیر خودی نیست؟ چرا باید تسلیم آن شد؟ مسئولیت ها به هر دوره ای و زمانی و به هر فردی که مربوط شوند، نمیتوان آنها را نا دیده گرفت و گفت گذشته گذشته است .هر کس متعلق به هر زمان باشد، باید مسئول و جوابگوی اعمال و کردار خود باشد.

درست است که مردم ایران، مردمانی با گذشت، با فرهنگ، خوش قلب هستند و می توانند ببخشند و از انتقام چشم بپوشند. ولی قبل از چشم پوشی و بخشیدن مردم، مسولان جنایات، ندانم کاری ها، وابستگی ها و تجاوز ها، باید از گذشته خود شرمنده باشند. و باید از ملت ایران بخاطر این ندانم کاری ها، زیاده روی ها، رنجها و دردهائی که به مردم تحمیل کردند و چشمهائی را که گریان ساختند و وحشتی را که در دلها پدیدار و پایدار کردند و جنگی را که طولانی کردند و هزاران ضایعات ناشی از آن را، مرگ، نقص عضو، ورشکستگی، بیکاری، خسارت ها و خرابی ها، طلب عفو کنند وعذر بخواهند. آن وقت شاید جنایاتشان و اعمال نا پسندیده و ویرانگری هایشان توسط ملت بخشیده شود.

آنها باید بگویند گذشته خود را نفی میکنند و با آن چهار چوب فکر و عمل وداع کرده، آن را بوسیده و بکناری گذاشته اند. نه اینکه هنوز آرمانشان بازگشت به «ارزشهای دوران خمینی»، یعنی ویرانگریها و خانمان براندازی ها و قتل و کشتارهای او و همکارانش باشد. انگار «ارزش ها»ی دوران خمینی، جز این «ارزشها» است که امروزه از طرف رژیم خامنه ای و احمدی نژاد، بکار می روند که در واقع همگی ضد ارزش هستند.

چون نیک نظر کنیم، می بینیم اینان همان جانشینان خلف آقای خمینی هستند و در همان راهی قدم گذاشته اند که "حضرت امام " معمار آن بود. یعنی همان خشونت ها، همان جنایت ها، همان ظلم ها، همان تقلبات، همان زورگوئی ها و اجحاف ها، همان ولایت فقیه مطلقه، همان اراده یک فرد در مقابل کل مردم ایران.

نسل عصیان زده انقلاب 57، یکبار اشتباه کرد. اشتباهش این بود که به گذشته خمینی مراجعه نکرد. در زندگی او تفحص ننمود. یا گذشته او را نادیده گرفت. نخواست بداند او چگونه می اندیشید. او چگونه عمل می کرد و اطرافیان و دوستانش چه کسان بودند؟ نخواست بداند که او با فدائیان اسلام هم فکر بوده و آنها کسانی بودند که بر ضد مصدق که می رفت با اراده ای شگرف و پاکی و دانائی و هشیاری و زیرکی و علم و مقاومت خود، سرنوشت ملت ایران را تغییر دهد و ابواب آزادی و استقلال را به روی آنها بگشاید، دشمنی و ستیز کردند و تا سرنگونی اش پیش رفتند.کتاب حکومت اسلامی آقای خمینی را نخواند و یا اگر خواند، بر آن چشم پوشید. شاید بخود گفت: گذشته گذشته است و خمینی اکنون از آزادی، از استقلال و از کرامت انسانی حرف میزند .

هدف سرنگونی رژیم شاه، آنقدر قوی بود که مصلحت را در آن دید که چشم ها را بر واقعیت ببندد. نخواست بداند که تز خمینی، ولایت فقیه است. او تنها روحانیت را صاحب حق ولایت میداند و همه باید از ولی فقیه که به زعم او حقانیت خود را نه از رای مردم، بلکه از جانشینی امام و پیامبر می گیرد، اطاعت بی چون و چرا کنند. و نخواست بداند که خمینی وقتی در کتاب حکومت اسلامی، اختیاراتش را بر می شمرد و آن را با اختیارات علی علیه السلام مقایسه می کرد و خود را صاحب همان اختیارات می دانست، برای خود اختیارات مطلق می خواست: «آن امام مثلا "در روز00 5 نفر را از دم تیغ شمشیر خود می گذراند”. (این نقل تا کجا صحت دارد اثباتش بعهده خود آقای خمینی!) یعنی من خمینی نیز، همان اختیار را دارا هستم. و آن نسل نخواست خشونت را در بین سطور کتاب ولایت فقیه ببیند. و یا در همین کتاب ندید که دید آقای خمینی از اقتصاد چقدر پیش پا افتاده و ابتدائی است. یا اگر خواند یا دید، به روی خود نیاورد و مصلحت را در آن دید که سکوت کند و مدت 30 سال خود را گرفتار کرد و آن به روز مردم آمد که آمد.

حق ثبت در حافظه تاریخی و حق شناخت گذشته، از بزرگترین حقوق است و از اهمیت ویژه ای بر خور دار است. سانسور تاریخ گذشته، خود آگاه و نا خود آگاه، سلب حق خود بدست خود است. علم به گذشته و تجربه تاریخی، ما را از خطا ها به مقدار زیادی مصون می گرداند. اگر گذشته را به درستی نشناسیم، اگر تجربه گذشته را ندانیم، باز هم اشتباه خواهیم کرد. باز هم قدم در بیراهه خواهیم گذاشت. شاید بخاطر همین عدم شناخت گذشته بود که ملت ایران سه بار انقلاب کرده، انقلاب مشروطیت، ملی کردن صنعت نفت، انقلاب 57 و باز هم اندر خم یک کوچه است. چون نخواسته گذشته را چراغ راه آینده خود کند. اشتباهات و عاملان اشتباهات را بشناسد و درس بیاموزد.

بیائید حال از تجربه 100 ساله مبارزات خود و کم و کاستی هایش درس گرفته و حق حفظ و یادآوری گذشته را محترم شماریم. نگذاریم گرد و خاک و سکوت، گذشته را بپوشاند و حقایق را در دل خود دفن کند. به آنهائی که گذشته را فراموش کرده اند و به آنهائی که از گذشته بخاطر سانسور حاکم بی خبرند، گذشته را بیاموزیم و یاد آور شویم. تا بار دیگر در دامی دیگر نیفتیم و نیفتند. کسانی از تاباندن نور بگذشته وحشت دارند که می ترسند افشا و تحلیل واقع گرایانه و روشن گذشته و یاد آوری آن، سبب انتقاد و قضاوت کارکردها و در نتیجه، رسوائی آنها شود و آنها را مورد سوال قرار بدهیم. اینها کسانی هستند که از هر دری که بیرون می شوند باز هم می خواهند با چهره ای جدید از دری دیگر وارد شوند. و بهمین دلیل هیچوقت نمی خواهند گذشته روشن شود. چون رویشان در پیشگاه ملت و تاریخ سیاه است و ملت از آنها سوال خواهد کرد که آخر چرا؟ به چه اسم؟، بنا بر کدام قانون به ملت خود، به چند نسل، اینهمه جنایت، خیانت و ظلم روا داشتید؟!

jeudi 25 août 2011

سند انکار ناپذیر وقوع کودتا که از طرف مصدق در محکمهٔ نظامی خوانده و ارائه شد. اذعان فرماندار نظامی تهران به کودتا

مرحوم محمد مصدق در دادگاه نظامی غیر قانونی، نشان می دهد که دادگاه صلاحیت بررسی اتهام به وی را ندارد،  و همچنین با سعی در اثبات ادعایی با استناد به همان ادعا، عدم صلاحیت موضوعی نیز در بین است. آقای محمد مصدق سندی را نیز مبنی بر اذعان فرماندار نظامی تهران سرتیپ دادستان به کودتا، و استفاده از افسری بازنشسته در اعمال کودتا را، در دادگاه می خواند که وقوع کودتا را اثبات می کند. توضیحات بیشتر و سند را در زیر بخوانیم : 


کودتا بود یا نبود

مقدمه: 

در جلسه ی نوزدهم محکمه ی نظامی ارتش علیه دکتر محمد مصدق، تشکیل گردیده در ساعت ده و یک ربع روز دوشنبه ۹ آذر ۱۳۳۲، علیه متهم ردیف اول، دکتر مصدق، نخست وزیر قانونی، در ادامه ی اعتراض خود به صلاحیت دادگاه سندی را خوانده سپس در اختیار رئیس دادگاه قرار می دهد که برای احدی جای کمترین تردیدی در انجام کودتا در روزهای ۲۵ و ۲۸ مرداد باقی نمی گذارد، جز اینکه ماًموران معذور در بیدادگاه چاره ای جز "امتثال فرمان ملوکانه" دربی اعتنایی به دلائل و مدارک متهم نداشتند.


موضوع اساسی صلاحیت دادگاه:


دکتر مصدق در رد صلاحیت دادگاه چندین دلیل اساسی اقامه کرده بود که اهم آنها از این قرار بود:

یک ـ او و وزیران و همکارانش باید در دیوان عالی کشور محاکمه شوند زیرا وی در فاصله ی ۲۵ ام و ۲۸ ام مردادماه نخست وزیر بوده و بر طبق قانون دادگاه های عادی یا نظامی صلاحیت محاکمه ی وزیران و نخست وزیران را نداشتند.

دو ـ قانون مربوط به تشکیل محاکم نظامی، با تعیین موارد صلاحیت آنها در قانونی که دولت او، بر طبق لایحه اختیارات مصوب مجلس شورای ملی تصویب کرده و به اجرا گذاشته بود، اجازه ی محاکمه ی غیرنظامیان را نمی داد( مگر در مواردی که همان قانون تصریح کرده بود).

در پاسخ دلیل اخیر پاسخ رئیس دادگاه این بود که قانون مصوب دولت مصدق بر طبق اختیارات از طرف دولت جدید لغو گردیده است. اما متهم به دادگاه خاطرنشان کرد که اولأ دولت جدید از اختیارات اعطاشده ی مجلس به دولت او برخوردار نبوده تا بتواند بدون اجازه ی مجلس آن را لغو کند. دوم اینکه در هر حال چون وقایع مربوط به قبل از تشکیل دولت زاهدی بوده، حتی با لغو قانون پیشین، قانون جدید عطف به ماسبق نمی گردد و محاکم نظامی که محاکمی استثنائی می باشند همچنان فاقد صلاحیت برای محاکمه ی متهمان حاضر دردادگاه اند. اینجا هم هیئت رئیسه از فرمان شاهنشاه "عدالت پرور" پیروی کرده، استدلال حقوقی متهم ردیف اول را مورد بی اعتنایی قرار داد.

اما بحث ( یک) در دلائل عدم صلاحیت موضوعی بود از لحاظ منطق حقوقی بسیار جالب تر و از لحاظ سیاسی بسیار تاریخی.

درست به خاطر داشته باشیم. وظیفه ی دادگاه اثبات یا ردّ اتهامات وارده و در راًس آنها عدم اطاعت از "فرمان شاه" دایر بر عزل متهم از مقام نخست وزیری بوده است. به عبارت دیگر بهنگام شروع دادگاه هنوز صحت این ادعا ها ثابت نشده است. سخن متهم نیز، از جمله، همین است که پیش از اثبات این اتهام از طرف یک دادگاه صلاحیت دار، نمی توانید مرا به عنوان "یاغی"، یعنی فارغ از مقام نخست وزیری من که هنوز خلاف آن را ثابت نکرده اید، محاکمه کنید.

به عبارت دیگر مصدق می گوید شما برای اثبات اتهام خود احتیاج به اثبات صلاحیت دادگاه دارید، اما برای اثبات صلاحیت دادگاه از هم اکنون اتهام اصلی را اثبات شده حساب می کنید ! و در این استدلال یک " دور باطل" وجود دارد، یعنی سعی در اثبات ادعایی با استناد به همان ادعا !

اما ریاست دادگاه همچنان در موضع خود اصرار می ورزد و سندی را که در یک ساعت گذشته از نیمه شب ۲۵ مرداد، توسط یک نظامی همراه با نیروی مسلح زرهی، و بعد از بازداشت غافلگیرانه و غیرقانونی وزیر خارجه و رئیس ستاد ارتش دولت ملی، به نخست وزیر داده شده، و اصالت آن هم برای نامبرده به دلائل بسیار، از جمله همین دو دلیل، مورد شک بوده است، فرمان عزل قملداد، و واقعیت کودتا را انکار می کند.

در اینجاست که دکتر مصدق، پس از بحث های مبسوط پیرامون نکته ی پیش، در بحث (دوم) یک سند داخلی ارتشی را به دادگاه ارائه می دهد که در آن با اقرار بالا ترین مقامات ارتشی در نامه ای به وقوع کودتا با نام بردن از آن با همین واژه اذعان دارند. ارائه ی این سند در جلسه ای که همان روز پس از تنفس ساعت چهار بعد از ظهر تشکیل می شود، مربوط به دلیل دوم آن روز دکتر مصدق در رد صلاحیت بود( دلیل اول توضیح درباره ی علل تردید در اصالت خط نویسنده ی فرمان بود).

و اینک آن سند*:

دکتر مصدق:

دوم ــ راجع به اینکه کودتایی شده یا نشده،

من نامه ای به شماره ی ۱۰۴۷۸ مورخ اول شهریور۱۳۳۲[سه روز پس از پایان کودتا] که به آقای نخست وزیر نوشته شده قرائت می کنم. اکنون عین نامه:

شماره ی ۱۰۴۷۸ ــ ۱ / ۶ / ۱۳۳۲

جناب آقای نخست وزیر

محترماً به عرض می رساند: سرهنگ دوم توپخانه فتح الله لیتکوهی افسر بازنشسته ارتش که به دستور دکتر مصدق جزء ۱۳۶ نفر افسران باز نشستهشده است، وضع خدمت مشارایه به شرح زیر می باشد:

۱ ) در سوم تیر ماه سال ۳۱ رئیس رکن ۲ لشگر ۱۰ خوزستان بوده و در اثر فعالیتهای شاهپرستانه مورد غضب و بعد از سی تیر به مرکز منتقل و بالنتیجه در صورت افسران بازنشستهً دیماه ۳۱ منظور و با وجود ۱۶ سال سابقهً خدمت بازنشسته شده است.

۲ ) در وقایع ۹ و ۱۰ اسفندماه ۳۱ در تظاهرات به نفع شاه و حمله به خانهً دکتر مصدق شرکت داشته. به اتهام حمله به خانهً دکتر مصدق مورد تعدی قرار گرفته و غیاباً قرار نامبرده صادر و متواری بوده.

۳ ) در مدت از ۶ الی ۱۰ اسفند سال ۳۱ الی کودتا در قم به نفع شاهنشاه و دولت جناب عالی انجام وظیفه نموده اند.

۴ ) در کودتا از بیست و پنجم الی ۲۸ مرداد سال جاری در دو کودتا در اجتماعات چه در قم چه شهر تهران رل مهمی را در واژگون کردن حکومت دکتر مصدق داشته.

۵ ) از ۲۵ مرداد ۳۲ الی اکنون نیز ماًموریتهای خاص چه در قم چه در تهران در مورد آیت الله بروجردی و ابوالفضل تولیت با دستور اینجانب با موفقیت انجام داده است.

۶ ) افسر مزبور تاکنون متجاوز از دویست هزار ریال خسارت و هزینه در موارد بالا متحمل شده است.

۷ ) در اول فروردین ماه ۳۲ موعد ترفیع نامبرده بوده که به علت بازنشسته شدن نیز از ترفیع عقب افتاده است.

۸ ) به منظور تشویق نامبرده و احقاق حق، مستدعی است امر و مقرر فرمایند به هر نحو که صلاح و مقتضی باشد خسارت سرهنگ مزبور را جبران و چون دو سال از رفقای خود از جهت درجه عقب افتادگی دارد از فروردین ۳۰ به درجهً سرهنگی با استفاده از حقوق و مزایا مفتخر گردد. در مورد محل خدمتش به سمت فرمانداری نظامی قم منصوب به امر عالی است.

شماره ۹۱۹۴۹ فرماندار نظامی تهران ــ سرتیپ دادستان

منبع: احترام آزادی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مصدق در محکمهً نظامی

به کوشش جلیل بزرگمهر

کتاب اول ـ جلد دوّم

چاپ و نشر: نهضت مقاومت ملی ایران

ص. ۴۵۸

منبع: سایت عصر نو

mardi 23 août 2011

اگر دروغ و جعل محسن کدیور را باورمان کنیم که مجاهدین مسبب کشتار 67 اند،کشتارهای 58 و 60 و کشتارهای بعدی را چه کسانی کردند؟

مقالهٔ زیر از آقای مسعود نقره کار، به کینه و عصبیت و  دروغ و جعل آقای کدیور می پردازد و نشان می دهد که او و کسانی چون او که احساسات قدرت طلبانه را در خود مهار نمی کنند، چگونه براحتی از خط میانهٔ حقوق مادی- معنوی انسان دوری گزیده و دچار افراط و تفریط شوند. خواندن دوبارهٔ این مقاله خالی از فایده نیست. محمدرضاراعی

• آقای کدیور چرا دست از توجیه جنایت های آیت الله خمینی بر نمی دارید؟ چرا ادبیات اسدالله لاجوردی و دروغ های احمدی نژادی را به کار می گیرید؟ گفتار و کردار مشترک با لاجوردی ها و احمدی نژادها و صدری ها شباهت هایی تصادفی اند یا نا گزیر؟ معیارهایی که مجاهدین خلق را تروریست و شما را دموکرات کرده اند، کدامند؟ ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۲۰ فروردين ۱٣۹۰ -  ۹ آوريل ۲۰۱۱

دل خوش داشتم (و داشتیم) که جماعتی از میان مسلمین هموطن به راه اصلاح دین و مذهب شان رفته اند و بر آنند این دین و مذهب به آزاداندیشی و آزادیخواهی و انسانیت نزدیک کنند. برای روشنفکر خواندن این جماعت علیرغم تکفیرها و انتقادها، تاریخ ایران و جهان زیر و رو کردیم تا دلایلی برای توضیح و توجیه ادعایمان دست و پا کنیم, و کردیم، اما دریغ که کدیورها نشان داده اند گره بر باد زدیم و تکفیرکنندگان و منتقدان درست گفته و می گویند، که آزاد اندیشی و آزادیخواهی، و حقیقت جویی که شاخصه های روشنفکری ست در بساط این جماعت کیمیاست.
به این نوار سخنرانی آقای کدیور (1) گوش کنید تا دریابید امثال من با روشنفکر دینی خواندن کدیورها چه گناه کبیره ای مرتکب شده اند.
کدیور در پاسخ به پرسشی در باره کشتار بزرگ سال 67, به عنوان یکی از بزرگترین قتل عام های دگراندیشان در میهنمان، به جعل و دروغ متوسل می شود و نشانه ها از تاریک اندیشی بروز می دهد:

1- آقای کدیور درست همانگونه که خمینی در فتوای جنون آمیز و جنایتکارانه اش آورده است (2)، چنین وانمود می کند که سبب ساز کشتار بزرگ سال 67 سازمان مجاهدین خلق ایران و حمله فروغ جاودان بود. شواهد و اسناد حکایت این دارند که چنین دلیل تراشی ای به دور از واقعیت است و پیش از حمله فروغ جاودان برای کشتار یا "پاکسازی" زندانیان سیاسی زمینه سازی شده بود (3). حمله ماجراجویانه و فاجعه بار ِ فروغ جاودان بهانه برای توجیه کشتار بزرگ سال 67 به دست حکومت اسلامی داد اما سبب ساز و علت اصلی صدور فتوی خمینی نبود. ضمن اینکه آقای کدیور می داند که کشتار تابستان سال 67 سومین کشتار بزرگ حکومت اسلامی تا آن هنگام بود. پرسش از آقای کدیور این است که: دروغ و جعل شما باورمان شد و مجاهدین سبب ساز کشتار بزرگ سال 67 بودند , سبب سازان و عوامل بروز کشتارهای سال 58، سال 60, قتل های زنجیره ای, کشتار دگراندیشان تبعیدی، کشتار فعالین جنبش سبز، و کشتار ده ها هزار قربانی ستمگری ها و ناهنجاری های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در حکومت اسلامی چه کسان و جریان هایی بوده و هستند؟     
2- آقای کدیور قربانیان کشتار بزرگ سال 67 رامجاهد, و "نزدیک" به 3 هزار نفر اعلام می کند, نزدیک به سه هزارنفری که به گفته ایشان برخی از آنان از صحنه نبرد فروغ جاودان برای به دار آویخته شدن به زندان ها آورده شده بودند؟! می باید از جنس احمدی نژاد بود تا بتوان به این راحتی دروغ گفت، و صدها تن از نزدیک به 5 هزار قربانی این جنایت بزرگ, که امروز نام و نشان آن ها مشخص شده است را از لیست این جنایت هولناک حذف کرد، دگراندیشانی که مجاهد نبودند, و حتی مخالف سیاست های رهبری سازمان مجاهدین خلق بودند. (4)
3- آقای کدیور در شمایل لاجوردی و ری شهری و پورمحمدی و احمدی نژاد می گوید همه اعدام شدگان کسانی بودند که با مجاهدین و حمله فروغ جاودان "همراهی می کردند".
جل الخالق! قربانیان مجاهد، و به دار آویختگانی که مخالف مجاهدین و عملیات آن ها بودند و سال ها در زندان ها و شکنجه گاه های حکومت اسلامی و بسیاری از آن ها در سلول های انفرادی به سر برده بودند, و در بیدادگاه های این حکومت به حبس محکوم شده بودند چگونه می توانستند با حمله فروغ جاودانی که از خاک عراق آغاز شد، همراهی کنند و در ارتباط بوده باشند؟ شگفتا که این روحانی سخنور نیاموخته است چیزی بگوید که بگنجد!
آقای کدیورمی داند که سوال برای به دار آویختن بسیاری از به قول ایشان "تروریست"هایی که گناه بسیاری از آنان مخالفت سیاسی با حکومت تروریستی اسلامی بود، نه در ارتباط با مجاهدین و فروغ جاودان که در نمایشی بیرحمانه از انکیزیسیون اسلامی، پیرامون نماز خواندن و نخواندن، و مسلمان بودن و نبودن بود. (5)
4- آقای کدیور برای خون شویی و عفونت زدایی از هستی آیت الله خمینی, زیرکانه یکی از پادوهای خمینی،"ری شهری" را "صحنه گردان" اصلی "اشتباه"ای که بر اثر آن نزدیک به 5 هزار انسان بی گناه به قتل رسیدند، جلوه می دهد که باز خدای اش حفظ اش کند لااقل نگفت فتوی این "اشتباه" جنایتکارانه را هم ری شهری قلمی کرد.
5- آقای کدیور آیت الله منتظری را ناروا مظهر حقوق بشر در ایران جا می زند. بی شک مخالفت آیت الله منتظری با نحوه محاکمه قربانیان کشتار بزرگ سال 67 ارزشمند و قابل ستایش بوده و هست اما آیت الله منتظری با اعدام ها مخالف نبود، او با روش به کار گرفته شده در محاکمه قربانیان مخالفت می کرد (6). آقای کدیور به هنگام بزرگ سازی منبری ِ آیت الله منتظری از حضار می پرسد آیا کسی سکولاری سراغ دارد که در حد آیت الله منتظری پایبند حقوق بشر باشد؟
و پاسخ به این سوال که نشان از کینه ی طبیعی و قابل فهم آقای کدیور به سکولارها و سکولاریسم دارد، به گمان من منفی ست. اگر سکولاری در حد آیت الله منتظری به حقوق بشر وفادار باشد دیگر سکولار نیست! وانگهی اصلن مقایسه سکولار ها با آیت الله منتظری، شخصیتی که نظریه پرداز "ولایت فقیه" در حکومت اسلامی بود، مقایسه ای ناسنجیده و نارواست.
6- آقای کدیور که خود را آخوندی خشونت ستیز و حقوق بشری نمایانده است، حتی در کاربرد واژه ها ویژگی ای خشونت طلبانه نشان می دهد، و از زبان و ادبیات جلادانی چون آیت الله گیلانی و اسدالله لاجوردی در رابطه با قربانبان حکومت اسلامی بهره می گیرد و کشته شدگان مجاهد را "به درک واصل شده" می خواند (7).
7- کینه و عصبیت آقای کدیور کار ایشان به آنجا می کشاند که ترور مفتح و مطهری را هم به گردن مجاهدین خلق بیاندازد، در حالیکه گروه فرقان دست به این ترورها زده بود. آن هنگام مجاهدین خلق در کنار آیت الله خمینی و حامی او و جمهوری اش بودند. (8)
***

آقای کدیور نه فقط در پاسخ به پرسش درباره کشتار بزرگ سال 67، در نامه ای در کنار احمد صدری نیز نشان می دهد کینه و نفرت وصف ناپذیرش به مجاهدین خلق سبب نابینایی سیاسی اش شده است. او با الصاق احمد صدری به خودش به نمایندگی از طرف ملت ایران به دولت امریکا هشدار داده است که در دام "حسابگری های غیراخلاقی" نیافتد و سازمان مجاهدین خلق را از لیست سازمان های تروریستی خارج نکند، چرا که این سازمان بلایی برای جنبش سبز نیز خواهد شد. (9).
این نامه جدا از ارزیابی های بی پایه و تحلیل های مغرضانه، و نمایش روحیه قیم مابی فقیهانه، حاوی نکاتی قابل مکث و پرسش است:
1- معیارهای تروریست بودن مجاهدین خلق و دموکرات بودن کدیورها و صدری ها کدامند؟ آیا حکومت اسلامی و عناصر شکل دهنده و حامی آن, و پیروان یکی از بزرگترین جنایتکاران تاریخ بشریت، یعنی آیت الله خمینی که خود، پیروان و حکومت اش آمر و عامل کشتار ده ها هزار دگراندیش و روشنفکر شده اند، تروریست و هوادار تروریسم نیستند؟ به گمان من اما شاید چیزی بدتر از تروریست، چرا که ترور فرزند کوچک قتل عام است.
2- اگر حساب کشی گذشته در کار باشد و معیارها از آنجا سر باز کنند، عملکرد کدیورها و صدری ها در گذشته چه تفاوتی با عملکرد مجاهدین دارد؟ مگر احمد صدری به گفته خودش در یک قلم از کارهای اش زینت المجالس ِ مجالس نفرت ِ فیلسوف حیوانیت و خشونت، مصباح یزدی نبود؟
3- چرا آقای کدیور و احمد صدری می توانند خود را قیم جنبش سبز بدانند اما مجاهدین خلق نمی توانند؟ اگر تعداد زندانیان و اعدام شدگان معیار و ملاک اند، مجاهدین کم زندانی و اعدامی حتی در رابطه با جنبش سبز نداشته اند. وانگهی دلایل برای اثبات مجاهد نبودن بسیاری از جوانانی که در خیابان ها شعار مرگ بر دیکتاتور سر می دهند، کدامند؟ انکار حضور مجاهدین در جنبش سبز چشم بستن بر واقعیت است.
4- اگر معیار دموکرات بودن تنها حرف و سند و کاغذ باشد، کارپایه و برنامه سیاسی شورای ملی مقاومت و مجاهدین خلق، که آقای کدیور و احمد صدری آن ها را تروریست معرفی می کنند مدنی تر، دموکراتیک تر و انسانی تر از آخرین ویرایش منشور جنبش سبز است. (نگاه کنید به سرخط برنامه های شورای ملی مقاومت)(10)
(همین حکم را درباره کارپایه و برنامه سیاسی رضا پهلوی هم می شود صادر کرد.)
5- در چغلی – هشدارنامه ی آقای کدیور و احمد صدری به دولت امریکا آمده است: "سازمان مجاهدین خلق فاقد پایگاه سیاسی و یا حمایت مردمی قابل اعتنا در داخل ایران است، چرا که سالها در عراق از حمایت صدام حسین بهره مند بود. این گروه آخرین بارقه های احترام را در حالی از دست داد که در سالهای پسین جنگ ایران و عراق (1367-1359) بنفع نیروهای دشمن وارد جنگ شدند. از اینروست که شایسته است سیاستمداران آمریکا لاف لابی گردانان مجاهدین را در مورد محبوبیت این گروه در ایران را به گوش تردید بشنوند." (11)
پرسش این است که بر مبنای کدامین داده ها و اسناد می توان حکم صادرکرد که سازمان مجاهدین خلق فاقد پایگاه سیاسی و یا حمایت مردمی قابل اعتنا در داخل ایران است؟ آیا در مورد پایگاه سیاسی و یا حمایت مردمی سازمانی که اعلام هواداری از آن در ایران یعنی اعدام، صدور چنین ارزیابی ها و احکامی می توانند دقیق و غیرمغرضانه باشند؟ آیا حضور مجاهدین خلق در عراق و حمایت آنان از صدام حسین می توانند دلایل قانع کننده ای برای فقدان پایگاه سیاسی و یا حمایت مردمی قابل اعتنای این سازمان در داخل ایران قلمداد شوند؟ اگر چنین باشد آقای کدیور و احمد صدری، و لابی گردانان حکومت اسلامی و جنبش سبز نیز باید بتدریج فاتحه ی جنبش سبز مورد نظرشان را بخوانند چرا که عناصر "اتاق فکر" جنبش سبز و "شورای هماهنگی راه سبز امید" و بسیارانی دیگر که خود را رهبر و نماینده این جنبش می پندارند بر سر سفره ی به زعم امام شان بدتر از صدام یعنی "شیطان بزرگ" نشسته اند و از حمایت های مالی و معنوی "شیطان بزرگ و اقمارش" انگلیس و هلند برخوردار و ارتزاق مالی و معنوی می کنند.
***

باری، جعل ها و دروغ های آقای کدیور در رابطه با کشتار تابستان 67 و تلاش برای توجیه جنایت های آیت الله خمینی، کار برد ادبیات آیت الله گیلانی و اسدالله لاجوردی و سعید مرتضوی در رابطه با مخالفان حکومت اسلامی، و قرار گرفتن ایشان کنار احمد صدری ها این سوال را در ذهن می نشانند که براستی این شباهت ها و نزدیکی ها تصادفی اند یا گزیرناپذیر؟
***

منابع و پانویس ها:

1- http://www.youtube.com/watch?v=FqgrLdPlR_A&feature=player_embedded#!
2- متن فتوای جنایتکارانه خمینی:
" بسم الله الرحمن الرحیم
از آنجا که منافقین خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه میگویند از روی حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده اند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگهای کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاریهای حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنان برای صدام علیه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و میکنند محارب و محکوم به اعدام میباشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجه الاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده ای از وزارت اطلاعات می باشد، اگر چه احتیاط در اجماع است، و همین طور در زندان های مراکز استان کشور رای اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع میباشد، رحم بر محاربین ساده اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمائید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند [اشداء علی الکفار] باشند. تردید در مسایل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا میباشد. والسلام.
روح الله موسوی الخمینی"

اصل این فتوی , با دست خط خمینی در کتاب خاطرات آیت الله منتظری آمده است ,و در تارنما های مختلف نیز منتشر شده است . این فتوی حتی نزدیکان خمینی را سوال دار کرد. احمد خمینی در پشت فتوی از پدرش می پرسد
" بسمه تعالی
پدر بزرگوار حضرت اما مد ظله العالی
پس از عرض سلام، آیت الله موسوی اردبیلی در مورد حکم اخیر حضرتعالی درباره منافقین ابهاماتی داشته اند که تلفنی در سه سوال مطرح کردند:
الف – آیا این حکم مربوط به آنهاست که در زندان ها بوده اند و محاکمه شده اند و محکوم به اعدام گشته اند ولی تغییر موضع نداده اند و هنوز هم حکم در مورد آن ها اجرا نشده است، یا آنهایی که حتی محاکمه هم نشده اند، محکوم به اعدامند؟
ب – آیا منافقین که محکوم به زندان محدود شده اند و مقداری از زندانشان را هم کشیده اند ولی بر سر موضع نفاق میباشند محکوم به اعدام میباشند؟
ج – در مورد رسیدگی به وضع منافقین آیا پرونده های منافقینی که در شهرستانهایی که خود استقلال قضایی دارند و تابع مرکز استان نیستند باید به مرکز استان ارسال گردد یا خود میتوانند مستقلاً عمل کنند؟"
و آیت الله خمینی با خشم , وقاحت و شقاوتی کم نظیر در زیر نامه می نویسد:
" بسمه تعالی
در تمام موارد فوق هر کسی در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است. سریعاً دشمنان اسلام را نابود کنید. در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است.
روح الله الموسوی الخمینی"
3-   " تاریخ آغاز فشار و سرکوب در زندان‌ها ۲۸ تیرماه اعلام شده است، یعنی درست یک روز پس از پذیرش قطع‌نامه آتش‌بس، و ۵ روز پیش از حمله‌ی فروغ جاودان مجاهدین: « در نخستین ساعات روز جمعه، ۲۸ تیرماه ۱۳۶۷ (۱۹ ژوئیه ۱۹۸۸)، حصارهای آهنی بر گرد زندان‌های اصلی در سرتاسر ایران کشیده شد. دروازه‌ها بسته و تلفن‌ها قطع شد. تلویزیون‌ها را از برق کشیدند و از توزیع نامه‌ها، روزنامه‌ها و بسته‌های دارویی (در زندان‌ها) خودداری ورزیدند. ساعات ملاقات منحل شد و بستگان زندانیان را از حول و حوش زندان‌ها پراکنده ساختند. به زندانیان دستور داده شد، که در سلول‌های خود باقی بمانند و از صحبت با نگهبانان و کارگران افغانی خودداری کنند. رفت‌وآمد به مکان‌های عمومی، مانند درمانگاه‌ها، کارگاه‌ها، قرائت‌خانه‌ها، تالارهای تدریس و حیاط‌ها ممنوع شد.»
- آبراهامیان، یرواند: کشتار تابستان 67، سال 1372، برگرفته از سایت اخبار روز، دهم شهریور ماه 1383.
- نقره کار، مسعود , مقدمه ای بر کشتار دگراندیشان در ایران , نشر پیام , سال 2003 , صص 114- 100
4- تعداد و مشخصات قربانیان کشتار سال 67 و ترکیب سازمانی , سیاسی و عقیدتی آن ها را در سایت ها و کتاب های متعدد می توانید ملاحظه کنید , من فقط به نام بردن ازیک سایت و کتاب بسنده می کنم :
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=11153 الف: تارنمای عصر نو
ب: خاطرات زندان مهدی اصلانی ,، کلاغ و گل سرخ , صص 336-331 و398-387
5- برخی سوال ها از زندانیان غیر مجاهد که پاسخ به آن ها بسیاری ازبرجسته ترین روشنفکران میهنمان را بر دارکرد، این ها بودند:
- آیا شما مسلمانید؟
- آیا به خدا اعتقاد دارید؟
- آیا به بهشت وجهنم معتقد هستید؟
- آیا محمد را به عنوان خاتم الانبیا قبول دارید؟
- آیا در ماه رمضان روزه می گیرید؟
- آیا قرآن می خوانید؟
- آیا ترجیح می دهید با یک مسلمان هم بند شوید و یا یک غیرمسلمان؟
- آیا حاضرین زیر ورقه ای را دایر بر این که به خدا، به پیغمبر و به قرآن و به روز رستاخیز ایمان دارید، امضا کنید؟
- آیا در خانواده ای بزرگ شده اید که پدر در آن نماز می خواند، روزه می گرفت و قرآن می خواند؟
و نگاه کنید به منابع شماره 3 و مقاله ها و نوشته های انگلیسی و فارسی آبراهامیان در باره کشتار 67, ضمن ایتکه ده ها شاهد جان به در برده از آن قتل عام در خاطرات خود بی پایه بودن ادعا های امثال کدیور را شهادت داده اند.
- بقایی، غلامرضا: زندان یونسکو "دزفول" و آن تابستان سیاه، سایت اینترنتی "اخبار روز"، شهریور 1382 (بخشی از این مطلب در "اتحاد کار" شماره 112 چاپ شده است.)
- به یاد آن همه جان های بی قرار، سخنرانی رضا در مراسم بزرگداشت خاطره اعدام شدگان تابستان 67، دانشگاه تورنتو (کانادا) سپتامبر 2003، (شهروند، شماره 635، جمعه 28 شهریور 1382).
6- نگاه کنید به کتاب خاطرات آیت الله منتظری :
آیت‌الله منتظری، ۹مرداد ۱۳۶۷، در نامه‌ای خطاب به خمینی، نوشت : «اگر فرضا بر دستور خودتان اصرار دارید، اقلاً دستور دهید، ملاک اتفاق نظر قاضی و دادستان و مسئول اطلاعات باشد، نه اکثریت.»..........
منتظری در خاطراتش‌، به ملاقاتی با نیری، قاضی شرع اوین، اشراقی، دادستان تهران، رئیسی، معاون دادستان و پورمحمدی، نماینده‌ی وزارت اطلاعات اشاره می‌کند. او تاریخ این دیدار را اول محرم آن سال ذکر می‌کند، که مصادف با ۲۳ مرداد ۱۳۶۷ است، و می‌نویسد: «به آن‌ها گفتم، حداقل در محرم از اعدام‌ها دست نگه دارید، آقای نیری گفت: "ما تا الان هفتصد و پنجاه نفر را در تهران اعدام کرده‌ایم، دویست نفر را هم به عنوان سرموضع از بقیه جدا کرده‌ایم. کلک این‌ها را هم بکنیم، بعد هر چه شما بفرمائید!"»
7- منبع شماره 1
-8 http://www.youtube.com/watch?v=FqgrLdPlR_A&feature=player_embedded#!
9- محسن کدیور، احمد صدری ، خارج کردن مجاهدین خلق از لیست سازمانهای تروریستی بلائی برای جنبش سبز
http://www.rahesabz.net/story/34763/
http://www.salon.com/news/politics/war_room/2011/03/26/iran_green_movement
10- برنامه شورای ملی مقاومت
www.besoyepirozi.com
11- ر.ک به منبع شماره 9



علت کشتار زندانیان سیاسی در١٣٦٧چه بود؟ اگر فرض غیراخلاقی مجرم بودن زندانیان مجاهد را بپذیریم،چرا مارکسیستها را کشتند؟

بررسی مجدد و  تکرار مرتب تأمل و نگاه انداختن به کشتار علیه بشریت زندانیان سیاسی در تابستان ١٣٦٧، یکی از مسئولیت های فعالان حقوق انسان است. از آنجایی که  حاکمیت از آن جمهور مردم ایران است، فعالان حقوق بشر، این مسئولیت را دارند که وجدان اجتماعی جمهور مردم ایران را نسبت به این جنایت هولناک و ضحاکی ارتقاء بخشند. تک تک مردم آگاه به این جنایت علیه بشریت، مسئولیت افشا و به فریاد گفتن آنرا داریم. زمان عمل به این مسئولیت، درست از لحظهٔ بعد از آگاهی از این جنایت ننگین شروع می شود. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به انسانیت، هم سوئی با رژیم جنایتکار روح الله خمینی خون آشام و جانشین تقلبی اش علی خامنه ای خون آشام است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به حرمت انسان، بی مسئولیتی نسبت به جامعهٔ جهانی و افکار عمومی جهان است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به حق دوستی و حق صلح، پذیرش تخریب حیات وطن ما است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به فضای آزادی انسان، پذیرش گسترش فضای تخریبی زور است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به غرور انسانی و ملی ما، پذیرفتن سرنوشت تحمیل شده از طرف قداره بندان مافیاهای نظامی-مالی سپاه پاسداران است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به استقلال در ادارهٔ خود، پذیرش ضعف خود در ایستادن بر حقوق داشتنی انسان و ملی ما است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به آزادی در نوع ادارهٔ خود، پذیرش بی وطن شدن ما است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز به وجدان تاریخی ما ایرانیان، توهین به تک تک ایرانیان و بزرگان این سرمین چون کورش و رستم دستان و آرش و فردوسی و ... مصدق و ابوالحسن بنی صدر است. هر سکوت و بی تفاوتی ای نسبت به این تجاوز... .  با تعظیم به تک تک این فرزندان شهید مجاهد و توده ای و فدائی و کومه‌له و راه کارگر و پیکار و ...، که درکمال ناجوانمردی بخاطر بت ماندن روح الله خمینی و بت ماندن رژیم کریه ضد انسانی اش، در خون غلطیدند. در زیر مقالهٔ تحقیقی خانم فیروزه بنی صدر و آقای مهران مصطفوی را در بارهٔ این کشتار، بار دیگر، با هم می خوانیم. محمدرضاراعی

فیروزه بنی صدر و مهران مصطفوی

بیست سال از کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ میگذرد. هنوز بعد از گذشت این مدت زمان، با اینکه موضوع مربوط به قتل حداقل ۴۰۰۰ انسان میشود بسیاری از زوایای این کشتار وحشیانه در تاریکی قرار دارد.  در اینباره چند تن از زندانیان سیاسی که در زمان فاجعه حضور داشته اند و هر یک بعللی از معرکه جان سالم بدر برده اند خاطرات خود را درج کرده اند. با این وجود بعلل زیر هنوز واقعیت این اتفاق دردناک به کل واضح نشده است :
- تلاش وافر رژیم برای مخفی نگاه داشتن این فاجعه در زمان اجرای آن و از آن ببعد. آگر در سال ۶۰، بعد از کودتای علیه  رئیس جمهوری منتخب مردم، شب و روز رژیم دست به اعدام میزد و حتی تعداد اعدامها تا ۴۰۰ عدد در یک شب هم رسید اما رژیم ابایی از مخفی کردن آن خشونتها نداشت. اما در باره اعدامهای سال ۶۷ ، بعلت ضعف مفرط اش این جنایت را پنهان داشت و هنوز هم خط قرمز بزرگی در برابر این امر کشیده اند.

- سکوت کسانی که از رژیم فاصله گرفته اند عامل دوم ناشناخته ماندن ابعاد فاجعه است. تنها شخص آقای منتظری برای کشف حقیقت در این باره، اطلاعات بسیار مهمی را منتشر کرده است. آیا اگر آقایان موسوی اردبیلی، موسوی خوئینی ها، محتشمی پور کروبی و .... که اکنون بر سکوی اصلاح طلبی تکیه زده اند و در آنزمان در مصدر امور بودند و از نزدیک با این قضیه رابطه داشتند، یک دهم کار آقای منتظری را انجام داده بودند چه اتفاقی می افتاد؟ آیا سکوت کامل اینگونه افراد نشان از این نیست که خود در این فاجعه دست داشته اند؟  

-بالاخره اینکه در سطحی پایین تر سوء استفاده سیاسی برخی از نیروها و اشخاص با انتشار اطلاعات غلط یا دروغ،  بقصد غلیظ کردن جنایتی که نیازی بدان نیست، به شفاف کردن موضوع  نه تنها کمکی نکرده اند بلکه لطمه هم وارد ساخته اند.  

با توجه به گفته ها و نوشته و مصاحبه ها (خاطرات آقای منتظری، خاطرات ری شهری و خاطرات زندانیان سیاسی از جمله خاطرات آقای مصداقی که در ۴ جلد منتشر شده است، همچنین خاطرات خانم منیره برادران و مصاحبه های ایشان از سوی رادیو زمانه با چند تن از زندانیان سیاسی در ماه گذشته، و مصاحبه های خانم فروغ لطفی از فعالان برجسته خانوادههای اعدامیان بسیار گویا هستند)، با میزان کمی خطا در رابطه با این فاجعه میتوان وافعیتهای زیر را مطرح کرد:


۱ – علت کشتار زندانیان سیاسی چه بود:


از آنجا که کشتار زندانیان سیاسی از روز ۶ مرداد در اوین آغاز شد و از آنجا که  حمله مجاهدین از عراق به ایران در ۳ مرداد صورت گرفت، بسیاری در درون رژیم و بیرون آن علت کشتار زندانیان سیاسی را نتیجه حمله مجاهدین ("فروغ جاویدان" که با شعار "اول مهران بعد تهران") آغاز شد، میدانند. اما این نتیجه گیری هم از نظر داده های تاریخی غلط است و هم از نظر اخلاقی و حقوق انسان غیر قابل قبول.

از نظر تاریخی درست نیست زیرا به شهادت بسیاری از نوشته های زندانیان سابق و به شهادت آنچه از رژیم بیرون آمده است، از چند وقت قبل از شروع قتل عام،  فشارهای زیادی بر زندانیان سیاسی وارد می آمد. از آغاز بهار ۶۷ بدنبال بازخواست های چند باره، زندانیان تفکیک می شوند و در زندانها نقل و انتقالات زیادی صورت میگیرد. از روز اول مرداد ماه کلیه ملاقاتهای زندانیان قطع میشود. در واقع بعد از اینکه به لطف فشارهای آقای منتظری در سالهای ۶۴ و ۶۵ چند هزار نفر [بقول آقای منتظری ۵۰۰۰ نفر] از زندانیان سیاسی آزاد شده بودند اما هنوز در زندانها ایران چندین هزار زندانی سیاسی اسیر بودند. آقای خمینی دست منتظری را از زندانها در اواسط سال ۶۵ کوتاه میکند. آقای منتظری در ۱۷ مهر  ماه سال ۶۵، یعنی دو سال قبل از قتل عام،  به آقای خمینی چنین مینویسد:

"آیا میدانید در زندانهای جمهوری اسلامی به نام اسلام جنایاتی شده است که هرگز نظیر آن در رژیم منحوس شاه نشده است؟"

آقای خمینی در همان سال به او نوشته بود :"آزادی بی رویه چند صد تن از منافقین به دستور هیئتی که رقت قلب و حسن ظن شان واقع شد، آمار انفجارها، ترورها و دزدی ها را بالا برده است".

بعد از اینکه دست آقای منتظری از زندانها کوتاه میشود این سوال برای مسئولان جدید مطرح میشود که با زندانیان باقی مانده چه باید کرد؟  بسیاری از زندانیان مدت زندانشان هم تمام شده بود اما رژیم آنها را آزاد نمی کرد. بدینترتیب  راه حل دیگری به غیر از یک "خانه تکانی" باقی نمیماند. این بود که از سال ۶۵ رژیم بدنبال "راه حل" آخر میگشت. تفکیک زندانیان و بازخواستهای چند باره در بهار سال ۶۷ برای رسیدن به این هدف صورت گرفت. زمانی که خمینی در تاریخ ۲۵ تیرماه قطعنامه آتش بس با عراق را میپذیرد، مسئله جام زهر خوردنش تزلزل بزرگی برای هوادارنش ایجاد میکند و مخالفان براحتی میتوانستند از آن بهره برداری کنند. از اینجهت کلیه ملاقاتهای زندانیان سیاسی از اول مرداد ماه قطع میشود و تا آبانماه این قطع ملاقات ادامه پیدا میکند.

سازمان مجاهدین  در ۳ مرداد به ایران حمله میکند و جنایتی که همه چیز برای اجرای آن آماده بود از ۶ مرداد ماه شروع میشود و تا حدود ۲۰  شهریور ادامه پیدا میکند. اما علت دیگری که نشان میدهد طرح قتل عام وجود داشته این است که اگر سازمان مجاهدین به ایران حمله کرد چرا از ۵ شهریور ماه کشتار مارکسیتها که اکثریت آنها را توده ایها و فدائیان  اکثریت تشکیل میدادند شروع شد؟ اگر این فرض غیر اخلاقی را بپذیریم که زندانیان مجاهد مجرم بودند به مارکسیستها که روحشان از حمله فروغ جاویدان خبر نداشت چه ربط داشت و چرا حداقل ۵۰۰ نفر از مارکسیستها با عقاید مختلف را بعنوان مرتد در عرض ۲۰ روز قتل عام کردند؟ حتی بسیاری از آنان مخالف مبارزه مسلحانه با رژیم بودند اما چون مخالف بودند و سر خم نکرده بودند مستحق مرگ میشدند.

هدف از آوردن این دلایل درست دانستن کار سازمان مجاهدین خلق نیست که آنها از همان زمانی که به عراق پیوستند راه خیانت به وطن و مردم خود را پیش گرفتند و رسیدگی به کارنامه سیاسی آنها موضوع این مقاله نیست. اما نمیتوان جنایت رژیم را برای از بین بردن بیش از ۴۰۰۰ زندانی به گردن آنان انداخت و این کار از دیدگاه حقوقی و اخلاقی کاملا غیر منطقی و غیر قابل قبول است. مسئول اول این جنایت بزرگ شخص آقای خمینی است که دستور را صادر کرده است. شاید تاثیر عملیات "فروغ جاویدان" این بود که میزان خشونت و بیرحمی نسبت به زندانیان را بالا برد و "بهترین موقعیت" را برای رژیم به قصد از بین بردن زندانیان سیاسی فراهم آورد، موقعیتی که رزیم مدتها بدنبال آن بود.


۲ ـ هئیت رسیدگی به قتل چه کسانی بودند و از چه تاریخی قتلها صورت گرفت.


هیئت را که آقای خمینی تعیین کرده بود  حداقل یرای زندانهای گوهردشت و اوین یگانه بود و تشکیل شده بود از جعفر نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و یا نماینده ای از وزارت اطلاعات. در اینکار  ابراهیم رئیسی، اسماعیل شوشتری ، رامندی  و علی مبشری هم کمک میکردند.  البته در همه جلسه ها همه آنها حضور نداشتند. این هیئت در زندانهای اوین و گوهر دشت از مسئولان دیگر این دو زندان نیز کمک میگرفتند.  اما بعنوان مثال لاجوردی در این قتلها شرکت نداشت. او بعد از پایان قتلها یعنی در شهریور ماه دوباره در زندان اوین مسئولیت پیدا کرد. هیئت اول قتلها را بنا بدستور خمینی در باره »منافقین» از هواداران مجاهدین شروع کرد و بعد بنا به حکم دیگری در باره مرتدها هئیت به قتل زندانیان مارکسیست پرداخت. با اینکه حکم خمینی درباره "منافقین" توسط آقای منتظری منتشر شد اما تاکنون حکم مربوط به مارکسیستها منتشر نشده است. در مورد مارکسیستها هیچ زنی از زندانیان در شهریور ۶۷ اعدام نشد و علت این مسئله هم این است که در فقه روحانیت حاکم، زن مرتد را نمیتوان اعدام کرد زیرا زنها قوه تشخیص ندارند که بتوانند مرند شوند|! اما مردان مارکسیست بعنوان مرتد اعدام شدند زیرا فقه روحانیت برای مردان قوه تشخیص قائل میشود!  این در حالی است که زنان مجاهد بعنوان منافق اعدام شدند زیر طبق حکم شرعی روحانیت حاکم، زن منافق را میتوان کشت اما زن مرتد را نه. البته زنان "مرتده" را چنان زیر فشار و شکنجه قرار میدادند که توبه کنند و چند زن به همین علت در آن زمان خودکشی کردند. اکثر کشتارها در مردادماه و شهریورماه نیز با دار زدن صورت گرفته است.  در اینجا ضروری است گفته شود که جای تاسف دارد که برخی از گروههای روز ۱۰ شهریور را بعنوان سالروز قتل عام زندانیان سیاسی تعیین کرده اند. بهتر این است یا روز آغاز اعدامها یعنی ۶ مرداد و یا یک روز دیگر که به انتخاب همه خانواده ها و زندانیان سابق باشد برای این موضوع با اهمیت اختصاص داده شود. اما افسوس که در اینحد هم گاهی "منافع  سیاسی" بر دفاع عام از حقوق بشر میچربد. این نکته ضروری است که یادآوری شود که قتلها تنها در تهران صورت نگرفت، با اینکه بیشترین شهادتها از زندانیان تهران و گوهردشت بوده است اما از همان ۶ خرداد در شهرهای رشت، تبریز، شیراز، مشهد، خرم آباد، دزفول و ... قتل زندانیان سیاسی شروع شد.


۳ ـ  خانوادههای قربانیان و افکار عمومی چگونه از این قتلها مطلع شدند


با اینکه رژیم همه کار کرد که کسى از کشتار آگاه نگردد، اما بالاخره برخى از خانواده‏ها، از طریق زندانیان دیگر، کم و بیش، از این "فاجعه ملى"  مطلع شدند. خانواده ها شایعه هاى زیادى در این باره مى‏شنیدند. مشکل آنها این بود که نمى‏توانستند باور کنند. در ناباورى، در هم شکسته، بسر مى‏بردند. بسیارى از فرزندان و همسران آنها قبلاً محاکمه شده بودند و علتى وجود نداشت که آنها، در زندان، بدون اینکه عملى انجام داده باشند، محکوم به مرگ و اعدام شوند. بویژه اینکه محل دفن مشخصى وجود نداشت. اما از آنجا که ملاقاتها دوباره از اواخر آبانماه از سر گرفته شد و خانواده ها قصد ملاقات با عزیزانشان را داشتند راه گریزی برای رژیم باقی نمانده بود. هر خانواده ای که دیگر ملاقات نداشت درمیافت که فرزندش را اعدام کرده اند. بالاخره از خانواده ها دعوت شد که برای گرفتن ساکهای فرزندانشان مراجعه کنند. بدینترتیب بود که خانوادهها همدیگر را دریافتند و رشته همبستگی در بین آنان ایجاد و قوی شد. مادرهایی بودند که بدور از دید مامورین  در ساعت ۳ صبح به خاوران میروند و با بیلچه و دستان خود بدنبال جنازه فرزندانشان میگردند. در همان سال، بارندگى شدیدی نیز در تهران  رویداد و از آنجا که گورهاى دسته جمعى را عمیق نکنده بودند، شدت و زیادت باران باعث شسته شدن خاک شده بود، در چند جا، قسمتهایى از جنازه‏ها بر روى خاک نمایان گشتند. حتی یکی از افراد خانوادهها دست یک جوان را که از بدنش جدا شده بود را پیدا میکند. بنظر میرسد که سگها بدنبال غذا به برخی از جنازهها دست یافته بودند.  ماجرای تلاش خانوادهها بسیار دردناک است و درسی است که باید همه ایرانیان از آن آگاه شوند.

۴ ـ  چند نفر به قتل رسیدند؟


قبل از هر چیز باید مشخص باشد که حتی اگر یک نفر بیگناه را کشته بودند در قضییه تغییری حاصل نمیشد. امروز تعداد اعدامیان مشخص نیستند. اما برای اینکه حدود آن بدست آید بد نیست چند نقل قول شود:

منتظری خطاب به خمینی در ۹ مرداد یعنی ۴ روز بعد از  فتوای خمینی و ۳ روز بعد از آغاز اعدامها:

"بالاخره اعدام چند هزار نفر در ظرف چند روز عکس و العمل خوب ندارد و هم خالی از خطا نخواهد بود"

این جمله نشان میدهد که منتظری از حکم خمینی مطلع شده است و محاسبه اش اینست که با این حکم در چند روز چند هزار نفر اعدام خواهند شد. میزان اعدامها در همان چند روز اول باید بالا باشد که منتظری چنین هشداری را به خمینی میدهد.

۲ هفته بعد از آغاز اعدامها، نیری در جلسه ای  در ۲۴ مرداد به منتظری میگوید: "ما تا الان هفتصد و پنجاه نفر را در تهران اعدام کرده ایم ۲۰۰ نفر را هم بعنوان سر موضع از بقیه جدا کرده ایم کلک اینها را هم بکنیم بعد هر چه بفرمائید".

بعدها بهنگام نوشتن خاطرات، آقای منتظری مینویسد: "بالاخره مدتی ملاقاتهای زندان را تعطیل کردندو برحسب گفته های متصدیان و استناد به این نامه [منظور فتوی خمینی است] حدود ۲۸۰۰ یا ۳۸۰۰ نفر زندانی  ـ تردید از من است ـ از زن و مرد اعدام کردند."

با اینکه سازمان مجاهدین صحبت از ۳۰۰۰۰ اعدامی در این کشتار میکند، اما این عدد بسیار دور از واقعیت بنظر میرسد. اما تاکنون بیش از ۴۰۰۰ اسم در خارج از کشور منتشر شده است. از اینکه حدود ۴۰۰۰ نفر نوشته میشود برای اینکه در برخی از موارد اسمها دقیق نیستند و ممکن است اشتباه صورت گرفته باشد. میتوان گفت که با میزانی خطا رقم حدود ۴۰۰۰ نفر که با گفته آقای منتظری هم تطابق دارد به حقیقت نزدیک است. نامه های آقای منتظری در مرداد ماه نوشته شده بود، اما در آن شرایط خفقان سخت عده‏اى  فداکار، در فروردین سال ۶۸، این نامه‏ها را به دست آقاى بنى صدر رسانند و دفتر او نامه‏ها را با سرعت در اختیار افکار عمومى گذاشت. در فروردین همان سال، آقاى منتظرى، از مقامش، توسط خمینى خلع شد. گر چه، خمینى، قبل از انتشار نامه در خارج از کشور، به عزل او مصمم شده بود.  همان نامه بعلاوه نامه های دیگر در خاطرات آقای منتظری، بهمراه اصل نامه توسط انتشارات انقلاب اسلامی در سال  ۱۳۷۸ در خارج از کشور منتشر شدند.

اگر پرچمدار این مبارزه قبل از همه خانواده قربانیان و زندانیان سیاسی سابق و گروههای حقوقی بشری هستند، همراهی گروههای سیاسی در اینباره میتواند نشان بلوغ جامعه سیاسی ایران باشد. ۱۰ سال قبل خانواده قربانیان براى اولین، طى نامه‏اى علنى به خاتمى، در خواستهای زیرا را کرده‏اند:

۱ - اسامى، زمان فوت و محل فوت عزیزان را اعلام کنید،

۲ - از دفن اموات دیگر بر خاک جان باختگان ما جلوگیرى کنید،

۳ - مانع نشانه گذارى  و گلکارى  در مزار و محل خاکسپارى عزیزان ما نشوید.

تاکنون هیچیک از این درخواستها پاسخ نگرفته است. اما سعی و تلاش خانواده تاکنون باعث شده است که طرح رژیم برای از بین بردن خاوران به نتیجه نرسد. برخی از مادران سالها هر جمعه بر سر خاک فرزندانشان میرفتند و هنوز هم هر سال دورهم در خاوران جمع میشوند و در مقابل رژیم مقاومت تحسین انگیزی نشان میدهند.

وظیفه ما چیست؟ با این فاجعه و غم ژرف خانواده‏ها و بازماندگان قربانیان آن جنایت، چگونه باید برخورد کرد؟ از عاجل ترین وظایف اپوزیسیون دمکرات رسیدگی به این مسئله، خارج از درگیریهای سیاسی است. این فاجعه باید بعنوان یک مسئله ملی و یک امر قضایی مهم تاریخ معاصر ایران نگریسته شود. بدون اغراق میتوان گفت که رسیدگی شفاف به این مسئله با مسئله دمکراسی در ایران بهم گره خورده است. هدف باید آن باشد که چنین جنایات موحشى، در میهن ما، دیگر هرگز تکرار نشود. براى رسیدن به این هدف، به این فاجعه بزرگ و فجایع دیگرى که در تاریخ معاصر ما بوقوع پیوسته‏اند تنها از دیدگاه حقوقی و وظایف انسانى باید نگریست. یعنى، خارج از حب و بغض گروهى، از حقوق انسان و همه انسانها دفاع باید کرد. قربانیان این فاجعه و هر فاجعه‏اى دیگر، قبل از اینکه هوادار، طرفدار و یا عضو سازمانى بوده یا باشند، انسانهایى بودند و هستند و خواهند بود که به شکل فجیعى از بین رفته‏اند یا از بین برده مى‏شوند. چنین روشى باعث مى‏شود که حقوق انسان فداى رقابت ها و منافع سیاسى نگردد و تمامى جامعه به وظیفه خویش در دفاع از حقوق تک تک اعضاى خود برخیزد. اجراى عدالتى که حق خانواده‏هاى قربانیان است، قبل از هر چیز، نیاز  به یافتن حقیقت و تمامى حقیقت دارد و هنوز بسیارى  از مسائل حول این فاجعه (و دیگر فجایع) در پرده ابهام و کتمان هستند. اینستکه همه انسانهایى که درد انسانیت دارند باید دست به دست هم دهند. در یافتن اطلاعات و قرار دادن آنها در اختیار افکار عمومى همکارى کنند. تا مسببان و آمران و عاملان و راه کارهایى که به این جنایت انجامید براى جامعه واضح شوند. حتى باید از کسانى که در راه جبران و توبه از گذشته به گفتن حقیقت مى‏پردازند استقبال کرد.

آیا روزى خواهد رسید که ما ایرانیان در دفاع از حقوق انسانى  هیچ خط قرمزى را نسازیم و به خود و دیگران تحمیل نکنیم و اگر اهل قدرت خط قرمزى ساختند آن را نپذیریم؟ آیا اگر این فاجعه ملى را پى گرفته بودیم ، باز هم شاهد شقاوتهاى دیگر رژیم علیه روشنفکران و دانشجویان  و روزنگاران و... مى‏شدیم؟ آگاه باشیم که رژیم از هیچ چیز بیشتر از گفتن حقیقت نمى‏ترسد و حافظه تاریخى هیچ ملتى نیز نمى‏تواند خاطره چنین جنایتهایى را از یاد ببرد. بکوشیم و استوار پى‏گیری این جنایت و جنایتهاى دیگر را رها نکنیم. برای این کار نیاز به یک اراده ملی است، ملی بدین معنی که هر کس با هر عقیده ای این کار را وظیفه خود بداند خارج از اینکه افکار زندانیان مقتول چه بود از حق آنان بعنوان یک انسان دفاع کند.


این مقاله در شهریور ماه ۱۳۸۷ در نشریه انقلاب اسلامی در هجرت درج شده است. برای اطلاع بیشتر خوانندگان را بهخواندن دو مطالعه زیر دعوت میکنیم.


http://www.majameeslamiiranian.com/Articles/pdf/fimeh.pdf

vendredi 19 août 2011

فرمودید کودتا یا قیام؟ خفقان خودکامگی محمدرضا شاه ما را گرفتار تام گرایی ملا کرد.خاطیان کم کم گناهان گذشته را میخواهند ثواب جلوه دهند

مقالهٔ ارزنده خانم مهشید امیرشاهی وصف حال بادمجان دور قاب چین های دوران شاه است که لیلی را می خواهند مرد بقبولانند. خواندن دیگر بار این مقاله، خالی از فایدهٔ تکرار نیست:
http://www.namir.info/home/pdf/akba8/mahshid.htm

از روزی که آخوندها در ایران به فکر تکیه زدن بر مسند قدرت افتادند من هم و غمم را متوجه مبارزه با آنها کردم و نیازی هم ندیدم که هر بار ابراز مخالفت با رژیم اسلامی را با زدن گریزی به گذشته همراه کنم و هر بار انتقاداتی که همیشه به دستگاه آریامهری – در زمان بیا برو اش – داشته ام مکرر نمایم. هرگز تصور نکردم که وقتی از روشنفکران ایراد می گیرم باید توضیح بدهم که این ایراد متوجه مخالفت آنها با حکومت استبدادی نیست که من با آن همصدا و یکدلم بلکه از این روست که آنها به وظیفه روشنفکری خود عمل نکرده اند و راه حل دمکراتیکی در مقابل دیکتاتوری ارائه نداده اند و وقتی جایگزین دمکراتیکی پیدا شد به جای پشتیبانی از آن پی خمینی را گرفته اند.

همه اینها به این دلیل که خیال می کردم که خطاهای آن دوره چنان آشکار و بارز است که پرداختن مداوم به آنها در حکم اتلاف وقت و نیروست – وقت و نیرویی که می بایست صرف رسیدن به حساب ملاها شود. بازیگران «عصر طلایی آریامهری» هم در سال های آغازین انقلاب هر کدام به کنجی خزیده بودند و صدا و ندایی از آنها بلند نبود و چنین به نظر می رسید که خود از نقشی که برای مردم آفریده اند به آن اندازه شرمسارند که لازم نباشد هر آن دیگران متذکرش شوند.

ظاهراً من در اشتباه بوده ام چون خاطیان نه فقط احساس ندامتی نسبت به آنچه مرتکب شده اند ندارند بلکه کم کم گناهان گذشته را هم می خواهند به حساب ثوابشان بریزند. در نتیجه مرا از کرده پشیمان کرده اند و به این فکر انداخته اند که شاید در هر اعتراض به نظام توتالیتر آخوندی این یادآوری لازم می بود که: خفقان خودکامگی شاه ما را گرفتار نکبت تامگرایی ملا کرد.

بازماندگان رژیم آریامهری – با سوءاستفاده از بیزاری روز افزون ایرانیان از حکومت مذهبی و به بار آمدن نسلی بی خبر از تنگناهایی که منتهی به فرمانروایی آخوند شد – در صدد برآمده اند که دوران حکمرانی خود را طیب و طاهر عرضه کنند. استبداد حکومتی را برای «ملت ایران» و فقدان آزادی های سیاسی زمان شاهنشاهی را برای رسیدن به «دروازه های بزرگ تمدن» لازم جلوه می دهند، دزدی های دوران پهلوی را ماست مالی می فرمایند، دخالت های فتنه انگیز خاندان سلطنتی را در سیاست ندیده می گیرند، اطاعت بی چون و چرای محمد رضا شاه را از بیگانگان «دوستی دو ملت» می خوانند! و از همه جالب تر اینکه چندی از مهره های ریز و درشت دوران آریامهری و نمک پرورده های سابق و لاحق آن رژیم اخیراً به میدان آمده اند تا با قیافه هایی حق به جانب یا به محمد مصدق بد بگویند و یا کودتای 28 مرداد را قیام ملی وانمود کنند. حرف های هوشنگ نهاوندی در برنامه میز گرد صدای امریکا در روز شنبه 18 اوت تا این تاریخ آخرین آنهاست.

هوشنگ نهاوندی تمام طیف عقاید سیاسی را از چپ توده ای تا راست شاهنشاهی در مراحل مختلف زندگی و بسته به تقاضای روز طی کرده است و ناگزیر در گرفتن هر رنگ تازه منکر رنگ قبلی بوده است (آخرین پرده این نمایش را کنجکاوان در فرانسه و نشست «Front National» شاهد بودند که نهاوندی جزو سخنرانان جلسه بود وبه ژان ماری لوپن (Le Pen) گفته بود پیشنهادات او، که از نظر بسیاری از فرانسویان فاشیستی است، بسیار نرم و متعادل است). بنابراین میزان اعتبار سخنان او برای کسانی که از دور یا نزدیک میشناسندش روشن است و من قصد تأمل بر آنها را ندارم و فقط به چند اشاره بسنده می کنم.

اولی مربوط می شود به تحریف تاریخی او از زمان احمد شاه قاجار. نهاوندی به عنوان سابقه برکناری نخست وزیر توسط شاه مشروطه عنوان کرد که احمد شاه هم چندین بار نخست وزیر معزول کرده است. این حرف به کلی نادرست است. پیش آمد که احمد شاه در دورهٌ فترت از رئیس الوزرای وقت بخواهد که از مقام خود استعفا دهد تا بحران رفع شود. از آنجا که به وطنخواهی او اعتماد بود و روشن که به دنبال برقراری دیکتاتوری نیست همه تقاضای شاه را پذیرفتند جز صمصام السلطنه بختیاری که گفت: ما استعفا نمی دهیم، شما ما را معزول کنید.

نکتهٌ دوم بر می گردد به تعجب وبرآشفتگی آقای نهاوندی ازتعریف های اغراق آمیز از مصدق که آنها را به تملق گویی تعبیر کرد. در اینجا باید از ایشان پرسید مقصود از تملق گویی به مرده چیست؟ از این کار چه طرفی بسته می شود؟ مگر آن که دستش از این جهان بریده شده باز می تواند حکم ریاست دانشگاه یا ریاست دفتر ملکه یا وزارت در کابینه شریف امامی صادر کند؟ مگر کسی به مصدق در زمان حیاتش لقب آریامهر داد؟ مگر در مقابل او کسی می گفت که نوکر و چاکر و غلام خانه زاد است؟ نهاوندی البته بی احتیاطی می کند که با این حرف در حقیقت رفتار بادمجان دور قاب چین های دوران شاه را در خاطرها زنده می کند که برای ایرانیان آزاده و مغرور دل آشوبه آور بود. منتهی کسی که با پذیرش تام و تمام سیستم تک حزبی رستاخیزی به خود اجازه می دهد مصدق را غیر دمکرات بخواند، لابد می تواند بدون در نظر گرفتن دستمال های ابریشمی دراز و کوتاه و رنگ و وارنگی که در حق شاه به کار برده است و هنوز سر آنها پوشت واراز جیبش بیرون است، محبت توأم با مبالغهٌ دیگران را به مصدق تملق بداند!

توجه به این نکته هم خالی از تفریح نیست که در یکجا – احتمالا در آغاز صحبت – نهاوندی با به کار گرفتن تیتر کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» که نوشتهٌ کمسومول های سابق و رفقای اسبق اوست بر اهمیت بررسی تاریخ تکیه داشت اما به محض رسیدن به پرس و جو و کند و کاو در ماجرای کودتا ناگهان و مثل دیگر رهروان در این راه به این نتیجه رسید که گذشته ها که گذشته است باید فراموششان کرد و به آینده نظر داشت!

نکتهٌ جنبی دیگری هم در گفته های او نیاز به تصحیح دارد و آن اینکه گفت و گذشت که در خزان عمر دیگر انتظار زیادی از زندگی ندارد. بی شک درست است که در سن بنده و ایشان داشتن برنامه های دراز مدت کار عبثی است اما این را نیز همهٌ آنها که او را از دور و نزدیک دیده اند می دانند که تا نفسی در سینهٌ هوشنگ نهاوندی باقی است حب جاه از سرش به در نخواهد رفت. (در این باره گفته های دایی اش فریدون کشاورز بسیار گویاست)

به هر حال صحبت های اخیر نهاوندی دنبالهٌ دفاعیه های اشرف پهلوی و فرح دیبا و اردشیر زاهدی از حوادث 28 مرداد، روز پر درد تاریخی ماست. اما خودمانیم اگر این خانم ها و آقایان به دفاع از آن روز کمر نبندند که ببندد! بعضی مردمان در بعضی موارد از برگزیدن راه و روشی معین ناگزیرند. به زبان استاد سخن سعدی: قحبهٌ پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهٌ معزول از مردم آزاری.

مبحث مربوط به 28 مرداد این بار با این سؤال آغاز شد که: کودتا بود یا قیام؟ فرمودید کودتا بود یا قیام؟ پس بفرمائید که در آخر حکایت هنوز نفهمیده اید که لیلی زن بود یا مرد! چون از سال 1332 تا کنون رسانه های جهانی جز با عنوان کودتا از این واقعه سخن نرانده اند. در تمام آثاری که پس از 28 مرداد در بارهٌ فعالیت های «سیا» به رشته تحریر در آمده از سقوط دولت مصدق به اسم کودتا اسم برده شده است (از جمله در نوشتهٌ اندرو تالیAndrew Tully). کریستافر وود هاوس (Christopher Woodhouse) و کرمیت روزولت (Kermit Roosevelt) – که اولی از طرف دستگاه های جاسوسی بریتانیا و دومی از طرف سازمان های جاسوسی امریکا مأمور ساقط کردن دولت محمد مصدق بودند – هر دو در این زمینه کتاب نوشته اند و توضیح داده اند که چرا و چگونه طرح کودتا ریخته شد. مادلن البرایت (Madeleine Albright)، وزیر امورخارجهٌ پیشین ایالات متحده، از دست داشتن کشور متبوعش در کودتای 28 مرداد اظهار تأسف کرد. در اسناد دونالد ویلبر (Donald Wilbur) ، که نه انشاست نه خاطرات و نه حتی تاریخ نگاری بلکه گزارش جزء به جزء مأموری امنیتی است از اجرای طرح «ایجکس» یا براندازی کابینهٌ مصدق به مافوقش،طبعاً جز کودتا اسمی برای وقایع 28 مرداد نیامده است.

خلاصه عرض کنم: تمام آمران این طرح آن را کودتا خوانده اند ولی مأموران دست اول و دوم و دهم ایرانی آن هنوز تردید می فرمایند که لیلی زن بود یا مرد یا به کلام دقیق تر: اصولاً می خواهند ثابت کنند که خیر، زن نبود مرد بود! در ضمن یکی از دلایلی که این حضرات را وامیدارد به مردی لیلی رأی دهند طبیعت گزارش دونالد ویلبر است. زیرا متن کامل این گزارش هنوز منتشر نشده است و در مقدار منتشر شده هم اسامی بسیاری از مزدوران امریکا که هنوز در قید حیاتند یا هنوز از مزد بگیران، طبعاً فاش نشده است. نگرانی ها برای خانم ها و آقایان فزون و فراوان است – طبیعی است، چاره اندیشی می کنند.

در واقع طرح سؤال به این شکل همسنگ قرار دادن یک واقعیت تاریخی است با یک دروغ تاریخی که ساخته و پرداخته کسانی است که همه چیزشان – یکی ثروتش دیگری قدرتش و سومی پست و مقامش – را مدیون آن روز و پیامدهای دردناک آنند – دردناک برای مردم ایران که از دمکراسی محروم ماندند.

دروغ 50 سالهٌ دیگری– که مثل دروغ قبلی در گذشته ساواک پشتیبانش بود و امروز این پشت و پناه را هم ندارد – محدود کردن اجرای طرح کودتا به سه روز فاصله میان 25 تا 28 مرداد است که از نو توسط مدافعین کهنه کار و نوخاستهٌ 28 مرداد ترویج می شود. مقصود از این کار منحرف کردن اذهان است از تمام زمینه سازی های قبلی برای برکنار کردن مصدق از نخست وزیری. کوشش برای برکناری مصدق از همان روز رسیدنش به نخست وزیری شروع شد و به تدریج صورت طرح کودتا به خود گرفت و با مرگ استالین طرح وارد مرحلهٌ اجرایی شد، دزدیدن و سپس کشتن تیمسار افشارطوس، رئیس شهربانی مصدق، اولین مرحله از مراحل بارزش بود. طرح و اجرای کودتا مطلقاً به صدور فرمان عزل مصدق به دستور دو کشور خارجی و امضای شاه ایران و نامه رسانی سرهنگ نصیری در 25 مرداد و به ثمر رسیدن کودتا در 28 مرداد منحصر نمی شود. مدافعان استبداد شاه در گذشته می گفتند که مصدق و دولت در 25 مرداد کودتا کردند و شاه و مردم در 28 مرداد قیام ملی و بعد از انتشار اسناد جدید در این باره مایلند بگویند که انگلستان و امریکا تا 27 مرداد در ماجرا دخیل بودند اما در 28 ام فقط مردم در سایهٌ شاه به میدان آمدند!

محمد مصدق بر خلاف تهمت های ناروا و ناجوانمردانهٌ محمد رضا شاه به هیچ وجه در پی سرنگون کردن سلطنت نبود و به علاوه آزادیخواهی و پرهیزش از خشونت به کودتایی که علیه او تدارک دیده شده بود فرصت موفقیت داد. اما سقوط سلطنت در 1357 و وقوع انقلاب به دست کسی میسر شد که بویی از این دو صفت نبرده بود. فراموش نکنیم که مردم به استقبال این انقلاب رفتند تا از شر فساد و نخوت خاندان پهلوی و پستی و بی تشخصی نوکران آنها خلاص شوند. شکی نیست که در این راه از چاله به چاه افتادند اما راه نجات برکشیدن ملت است از چاه نه دوباره انداختنش به چاله.